ئه‌نارکیستان http://anarchistan.tk

تئوری آنارشیستی(*): یا ازش استفاده بکن یا از دستش بده / 2

Posted in فارسی by anarchistan on 25/05/2012

نوشته : ای یان مک کی

ترجمه : پیمان پایدار

قسمت دوم

نقد سرمایه داری

مارکسیست‌ها علاقەمند هستند اعلام کنند که مارکسیسم اثبات میکند که سرمایەداری پر است از تضادها وتناقض‌ها که تنها میتواند با فراتر رفتناز سرمایەداری حل و فصل شود . در ضمن، آنها استدلال میکنند که سرمایەداری نطفه‌های را که جایگزین خود خواهد کرد را نیز بوجود می‌آورد و این فقط در آخرین سری از مقولات اقتصادی میباشد. اینها همه صحیح میباشند و مواضعی هستند که اول پرودون مطرحشان کرد !

این جهل از پرودون قابل توجه میباشد و میتواند بعضی اوقات کنایەدار/ استهزا آمیز نیز. از این جهت ما کشف میکنیم که اقتصاددان مارکسیست گریمونگیووی (**)اعلام میکند :” .در زمان نقد خود از پرودون، مارکس به بسیاری از عناصر ضروری برداشت خود از استثمار رسیده بود
او به این نتیجه رسیده بود که کارگران می توانند استثمار شوند زیرا از ابزار تولید ، در فرایندی تاریخی از سلب مالکیت و تحول تکنولوژیک، بیگانه شدەاند . این بینش و روش تجزیه و تحلیلی که از طریق آن بدان دست یافت، دستاوردهای علمی چشمگیری میباشند . اما آنها هیچ ربطی با تجزیه و تحلیل ارزش کار از سرمایه ندارند، چرا که مارکس تا حداقل یک دهه و نیم بعد در تدوین و فرمولە کردن آن (8) اقدام نکرده بود .”

من موافقم که اینها “دستاوردهای علمی چشمگیریمیباشند، اما اگر شما کتاب مالکیت چیست؟ و تضادهای سیستم اقتصادی پرودون را بخوانید شما به این کشف نائل خواهید شد که او اول اینها رو گفته بود .علاوه بر این، پرودون همچنین به تجزیه و تحلیل از استثمار نیز دست یافته بود و این خود به دو دهه قبل از نوشته مارکس در کتاب سرمایه بر میگردد .

اول ، کارگر “وابستگی اشبه سخاوت” مالکی (صاحبکاری -مترجم) است” که آزادی خود را به آن فروخته و تسلیم داشته“. اگر مالک “حاضر به استخدام کارگر نباشد، کارگر چگونه می‌تواند زندگی کند؟” کارگر “همه چیز را تولید کرده است ،و از هیچ چیزی لذت نمیبرد” زیرا (9) “ما که متعلق به طبقه کارگر هستیم: ما را (از اموال-مترجم ) محروم میکنند“!

دوم ،کار ارزش ندارد اما آنچه تولید میکند دارای ارزش است و تولید ارزش تنها به عنوان نیروی کار فعال درگیر در فرایند تولید میباشد. کار ” کیفیتا توسط شی خود تعریف میشود، یعنی اینکه، از طریق محصول خود به واقعیت مبدل (10) میشود. “

سوم ،همین که مالک سود خود را با کنترل هم محصول و هم نیروی کار، تضمین میکند (کارگران” نیروی بازوی خود را فروخته و از آزادی خود نیز جدا گشته“)،دستمزد نمیتواند برابری کند بامحصول چرا که رئیس هم” نیروی جمعی” و هم ” مازاد نیروی کار” تولید شده توسط کارگر مزدی را نگه میدارد-” ارزشی را که او خلق میکند، و رئیس به تنهائی سود(11) میبرد .”

این “سازمان سلسله مراتبی“(بخوان هرمی/ هیرارشیک-مترجم) بین کارفرما و کارگر مزدی هست که اجازه استثمار را جایز شمرده و در پناه آن بدان رخصت می دهد و ” زنجیر بردگی را سنگین تر“خواهد گرداند و ” عمق می بخشاند جدائی شکافی را که طبقه غالبی که از آن لذت میبرد را از طبقه اطاعت کننده از دستورات که رنج می برد“. مالکیت به معنی اینست که “دیگری کار را انجام می دهد در حالی که [صاحب ملک]محصول را دریافت می کند “(12) و پس کارگر آزاد ده تا تولید میکنه ; برای من، مالک فکر می کنه ، که او12 تا تولید خواهد کرد .”

پس تحت سیستم سرمایەداری ” یک کارگر، بدون ملک، بدون سرمایه، بدون کار ، به استخدام در می آید توسط“سرمایەدار ، “که به او کار میدهد و محصول آنرا بر میدارد.” در جامعه موتوآلیستی “(جائی که همیاری و تعاون شهروندان معیار غالب میباشد-مترجم) دو فونکسیون” کارگر و سرمایەدار” برابر و جدا ناپذیر میگردد در شخص هر کارگر” و همینطور او ” به تنهائی از محصولش سود میبرد” و “مازاد“ی راکه خلق(13) میکند .

ادامه دارد :

http://naskhad.blogspot.co.uk/

*********************

(*) Anarchist Theory: Use it or Lose it / BY: Iain McKay(One of the five Collective members of A.S.R : Anarchist Syndicalist Review) # 57،Winter 2012 یکی از5 عضو کلکتیو(گروه) ‘ باز تگری آنارکوسندیکالیستی’ در آمریکا

(**)Gary Mongiovi

(8)Gary Mongiovi،“On the Concept of Exploitation in Marxian Economics،” a paper presented at the International Conference Sraffa’s Production of commodities by Means of Commodities 1960-2010،2-4 December 2010،Roma Tre University، Faculty of Economics.

(9)مالکیت دزدی است !مجموعه آثار پییر ژوزف پرودون Property is Theft! A Pierre-Joseph Proudhon Anthology،(AK Press،2011)،pp.117،104 / (10)همانجا.ص 176

(11) همانجا. ص ،114، 253، 117، 212

(12) 193، 195 ،100، 124همانجا

(13)همانجا .ص،5-534

تئوری آنارشیستی(*): یا ازش استفاده بکن یا از دستش بده / 1

Posted in فارسی by anarchistan on 24/05/2012

نوشته : ای یان مک کی

ترجمه : پیمان پایدار

قسمت اول


این نوشتار سخنرانی ای هست که در نمایشگاه کتاب آنارشیستها در لندن در سال 2011 ارائه کردم.شرح مبالغه آمیزش چنین بود: “چرا به خودمون زحمت خوندن آنارشیستهای مرده را بدیم؟ در حالی که آنارشیستها ممکنه بگن که ما با تئوری سر و کاری نداریم، اما این اشتباه میباشد . ما دارای تئوری هستیم ، همانطور که در کتاب آنارشیست FAQ ” و مالکیت دزدی ست “(+)! نشان داده شده . آنارشیسم منبع غنی ای برای تجزیه تحلیل و تغییر اجتماع می باشد . در بررسی اینکه چرا آنارشیستهای مرده ارزش خواندن دارند منرا همراهی کنید .


من سعی کرده‌ام شبیه همون سخنرانی را تا آنجائی که بخاطر دارم، بر مبنای همون دست نوشته ها، در اینجا بیارم. تفاوتهائی خواهد داشت اما امیدوارم بیشترش رو درست گفته باشم. بخشی ازش میتونه بهتر از اون روز باشه ، و بخشی شاید بدتر . بخشی از اونرو وسعت بخشیده ام . من همچنین منابعی برای مطالعه بیشتر ارائه کرده ام .


***************************

من میخوام به کاری غیر معمولی در نمایشگاه کتاب آنارشیستها دست بزنم، میخوام به تحسین آنارشیسم پرداخته و از خدمتشان به سوسیالیسم سخن بگم. من میخوام بعضی از دلایلی که چرا آنارشیستها میبایست به آنارشیسم مغرور باشند را نشون بدم . این ،امیدوارم ، با احساس غیر ضروری حقارتی که بعضی آنارشیستها بنظر میرسد از خودشون بروز میدهند، مبارزه کند .


تیتر این سخنرانی از پژوهشی که ، بابت بخش ضمیمه (افزود نگاشت) روی سمبولهای آنارشی(1) ، برای کتاب آنارشیست FAQانجام دادم الهام گرفته شده است . من هنوز بیاد دارم ایمیلی که به لیست آنارشی تقریبا دو دهه گذشته فرستاده شد و سئوالی بظاهر ساده پیرامون اینکه چرا آنارشیستها پرچم سیاه را به اهتراز در میآورند مطرح گردیده بود . بیاد دارم که بابتش مات و مبهوت مونده بودم- آره، چرا ما پرچم سیاه را در هوا به اهتراز در میآریم؟ ما فقط این داده / اعطا را امری طبیعی تلقی نموده ایم(**)،علت چرائی‌اش گمشده است .


بعد از کلی پژوهش ،کشف کردم کهبا لویی میشل که آن را در تظاهراتی در مارس 1883 مورد استفاده قرار داده بود ارتباط دارد . هر چند او از آن بعنوان نماد به رسمیت شناخته شده مبارزه طبقه کارگر از آن استفاده کرده بود ،اعلام اینکه: “پرچم سیاه پرچم اعتصاباتمیباشد .


از این رو اهمیت داشتن خواندن کتب آنارشیستی، حتی آنهائی که در بیش از یک صد سال پیش نوشته شده است- بنابراین ما به یاد داریم که چرا یکسری ایده ها و آرمان های خاص (ایده آلها ) را پاس میداریم.و من باید متذکر شوم که ما واقعا هیچ پوزشی (معذوریتی) در قبال متفکران پیشرو آنارشیست ، که برای توده های زحمتکش مردم(++) می نوشتند، نداریم . هیچ کتابی مبنی بر اینکه باکونین واقعا منظور چه بودوجود ندارد چرا که نیازی بدان نیست ، از آنجائی که نویسنده‌های آنارشیست (تقریبا همیشه) شفاف و قابل فهم هستند .


مهمتر از همه،ما در ترویج و دفاع از ایدەهائی که نیروهای به اصطلاح چپ انقلابی آنها را جزئی از داده‌ها انگاشته [یا صحیحتر گفته باشم چاپلوسانه(***)از آن دم میزنند] اولین بودیم .


اینرا میتوان وقتی که یک عضو اس دبلیو پیدر گلاسکو و یک عضو آی سی سیدر کنت(+++) در جلسه آنارشیستی با اشاره به نیاز داشتن شوراهای کارگری ،اعتصاب عمومی ، اشغال محل کار توسط کارگران ، و الی آخر بعنوان جنبه های لازم انقلاب اجتماعی حرف میزند مشاهده کرد .


فرد مقیم گلاسکوحتی تا آنجا پیش رفت که این را چشم انداز مارکسیستی از انقلاب می خواند و متعجب مانده بود موضع آنارشیستی کدام است . من میبایستی در پاسخ به هر دوی این نظرات موافقت کرده ، که اینها ، در واقع، مورد نیاز میباشند، اما که آنها صرفا تکرار آنچه باکونین استدلال میکرد میباشد- نه مارکس.


کوتاه سخن ، اول ما آنارشیستها بودیم که همه این به اصطلاح مواضع مارکسیستیرا مطرح کردیم . بطور مثال، و از همه بدیهی تر، وقتی ما موضع انگلس/ لوکزامبورک را در مورد اعتصاب عمومی با چیزی که آنارشیستها مروجش بودند مقایسه می کنیم می بینیم که انگلس موضع آنارشیستها را تحریف کرده در حالی که لوکزامبورک همزمان تکرار موضع باکونیستها به محکوم کردن باکونین (2) نیز میپردازد .


از قضا (طنز تاریخ)، ما به مرحله جهل تاریخی رسیدەایم آنطور که اگر شما نقل قول نسبت داده نشدەای از مارکس/ انگلس و باکونین به مارکسیستی بدهید، اکثر مارکسیستها با باکونین موافقت میکنند، نه با مارکس/ انگلس !


از این رو خواندن منابع اصلی اهمیت خود را نشان میدهد . من هنوز ترتسکیستی را بخاطر دارم که از برای گردهم آیی که در مورد استیرنر قراربود در نهاد آنارشیستی تابستانیگلاسکو داشته باشیم به طرف من آمد .او با افتخاری زیاد اعلام کرد که با خواندن ایدئولوژی آلمانی دارد خود را برای بحث آماده میکند.


نگاه چهرەاش وقتی ازش بی شیله پیله پرسیدم آیا این قبل از یا بعد از خوندن کتابنفس و خود(*+) هست حاکی از همه چیز بود - ایده خوندن خود نوشتەهای استیرنر به مخیلەاش هیچگاه خطور هم نکرده بود! در عین حال آیا عده زیادی از آنارشیست ها میتوانند در غیر این صورت چیزی بگویند؟ این را میتوان با اظهار نظرهائی (توسط آزادیخواهان!) دید که شهدای شیکاکو سنتزیاز آنارشیسم و مارکسیسم میباشند یا سندیکالیسم از مارکسیسم مبارزه طبقاتیرا به عاریه گرفته. انگار که باکونین، گروپوتکین، مالاتستا، برکمن، گلدمن ، و الی آخر مروج مبارزه طبقاتی یا اتحادیەهای انقلابی (3) نبودند !


بعنوان یک مثال دیگر، ما امروز گرد هم آیی‌ای داریم بنام آیا سرمایه داری خودش را دارد نابود میکند؟ و آیا میتوانیم جایگزینش کنیم؟ در این بخش مارکسیستهای هستند که پیرامون بحران سرمایەداری و چه باید کرد حرف خواهند زد. در نمایشگاه کتاب آنارشیست‌ها ! نمیتوانستند هیچ آنارشیستی را بیابند که در اینمورد بحث کند؟ تازه بدتر، یکی از سخنرانان دعوت شده ترتسکیستی بنام هیلل تیکتن(*+*) هست، کسی که مراد/ معلم ایدئولوژیکش مروج (واجرا کننده!) دیکتاتوری(4) حزب بود و اعتصابات (و آنارشیستها)را خرد و داغان(5) کرد تا در قدرت بماند- و من یقین دارم ،که او نیز با رغبت چنین خواهد کرد. این را میتوان از یکی از مقالاتش در مورد ماهیت سوسیالیسم(6) دید، که پس از استناد به نام مقدس مارکس و دید دو مرحلەاش از انتقال به سوسیالیسم، به اختراع سه تای دیگر دست میزند. یکی از آنها اجازه حکومت تک حزبی را، تا زمانی که به جناح بندی مزین باشد، میدهد . چرا؟ بهمین سادگی که از نتیجەگیری واضح دیکتاتوری بودن رژیم سرمایەداری دولتی بلشویکها (7) جلوگیری کند .


قطعاً ما از این بهتر میتونیم عمل کنیم . به‌خصوص که مارکسیست‌ها بسیاری از وقت خود را صرف (بازی) رسیدن و جلو زدن از ما، همانطور که نشان خواهم داد، میکنند .

ادامه دارد:

http://naskhad.blogspot.co.uk/


************************************

(*) Anarchist Theory: Use it or Lose it / BY:Iain McKay(One of the five Collective members of A.S.R : Anarchist Syndicalist Review)# 57،Winter 2012 یکی از5 عضو کلکتیو (گروه) ‘باز تگری آنارکوسندیکالیستیدر آمریکا


(+)An Anarchist FAQ Editoral Collective: I.McKay،Gary Elkin، Ed Boraas( Volume one) A.K Press،1995-2007( Iain McKay:www.anarchistfaq.org) & Property is Theft
(1)”Appendix:The Symbols of Anarchy، An Anarchist FAQ volume 1(AK Press،2008)،pp.550-5
(**) Took it for granted / ( ++)working class people / (***)Pay lip -service
(+++)SWP in Glosgow & an ICC in Kent (Ghent!?) در متن از قنت بجای کنت سخن رفته. فکر نمیکنم چنین شهری در انگلیس باشد !؟


(2)رجوع کنید به بخش اچ .3 کتاب آنارشیست FAQ برای مقایسه آن چیزی که انگلس در مورد موضع تظاهرات عمومی باکونینیستها نوشت و چیزی که باکونینیستهاخود در حقیقت ترویج میکردند.


(*+)Ego and Its Own / (3) بخش اچ 8.2 کتاب آنارشیست FAQ بحثی در رابطه بین آنارشیسم انقلابی و سندیکالیسم میکند در حالی که در بخش اچ 2.2 بحثی پیرامون آنارشیسم انقلابی و مبارزه طبقاتی


(*+*)Hillel Ticktin / (4) رجوع کنید به (همانجا) بخش اچ 8.3 برای نقد تئوری دولت لنینیستی و نیاز برای قدرت حزبی


(5) رجوع کنید به(همانجا) بخش اچ. 3.6


(6)” What will a Socialist Society be like?”pp145-167،Critique:Journal of Socialist Theory،No.25(1993)
(7) رجوع کنید به (همانجا) بخش اچ .13.3برای بحث اینکه چرا سوسیالیسم دولتی همان سرمایەداری - دولتی است. تجزیه تحلیل آنارشیستی نمی بایست با تجزیه تحلیل تونی کلیف از سرمایەداری-

دولتیاشتباه شود،که در بخش اچ 13.3 نیز بحث معایبش را مطرح میکند

آنارشیسم چیست (و چه نیست) ؟

Posted in فارسی by anarchistan on 22/05/2012

نوشته:‌ لیز ا. هایلیمن
ترجمه: امیرغلامی

آنارشیسم به عنوان یک فلسفه ی سیاسی، آکنده از بدفهمی است. دلیل اصلی این بدفهمی ها این است که آنارشیسم در حقیقت یک شیوه ی متکثر اندیشیدن است که به راحتی در قالب یک شعار ساده یا خط حزبی نمی گنجد. اگر شما از ۱۰ آنارشیست بخواهید تا آنارشیسم را تعریف کنند به احتمال زیاد ۱۰ جواب متفاوت می گیرید. آنارشیسم فراتر از یک فلسفه ی سیاسی است:‌ آنارشیسم یک شیوه ی زندگی است که حیطه های سیاسی، پراگماتیک و فردی زندگی را در بر می گیرد.

anarchism2.png

ایده ی اصلی آنارشیسم این است که اتوریته ی سلسله مراتبی [هیرآرشیک ]1 – چه سلطه ی دولت، چه سروری زعمای دین یا نخبگان اقتصادی – نه تنها غیرضروری است بلکه نقش مخربی بر شکوفایی قابلیت های انسان دارد. آنارشیست ها عموما معتقدند که انسان ها می توانند و باید بر پایه ی خلاقیت، تعاون و احترام متقابل امور خود را سامان دهند و لذا نیازی به ارباب و سرور و زعیم و مقتدا ندارند. به اعتقاد آنارشیست ها قدرت سلسله مراتبی ذاتا فساد انگیز است و اتوریته ها به ناگزیر بیشتر دلمشغول بقا و بسط قدرت خود هستند تا خیر رساندن به زیردستان شان. آنارشیست ها عموما بر این باورند که امور اخلاقی، امور شخصی هستند و باید بر پایه ی رعایت حال دیگران و بهزیستی جامعه باشد نه بر پایه ی تحمیل از جانب اتوریته های حقوقی یا قانونی (از جمله قوانین تقدیس شده ای مثل قانون اساسی). بیشتر فیلسوفان آنارشیست معتقدند که افراد خود مسئول کردارشان هستند. اتوریته پدرسالار، یک ذهنیت تحقیرشده را به مردم تحمیل می کنند که در آن مردم به جای آنکه خود بیاندیشند و عمل کنند منتظر می نشینند تا زعما و اولیای امور نیازهایشان را برآورند. وقتی یک اتوریته به خود حق می دهد تا در بنیادی ترین تصمیمات اخلاقی افراد دخالت کند و حرف آخر را بزند مانند اینکه چه کسی لایق مرگ یا قتل است (مانند مجازات اعدام، خدمت سربازی اجباری یا سقط جنین)‌ آزادی آدمی به قهقرا می رود.

آنارشیست ها میان اقسام مختلف سلطه – از جمله فرودستی زنان (سکسیسم)، نژادپرستی (ٰراسیسم)، ضدیت با دگرباشان جنسی، استثمار طبقه کارگر و شوونیسم ملی – رابطه می بیند و تأکید دارند که اگر ما به مقابله با یکی از این اقسام بی عدالتی متمرکز شویم و از بقیه غافل بمانیم ره به جایی نخواهیم برد. آنارشیست ها باور دارند که وسایلی که برای تغییر جهان به کار می گیریم باید متناسب با اهدافی باشد که امید داریم به آنها دست یازیم. آنارشیست ها به رغم اختلاف نظرهایی که درباره ی استراتژی ها و تاکتیک ها دارند،‌ از جمله در مورد نحوه ی سازماندهی و نیز موجه بودن اِعمال خشونت برای سرنگونی نهادهای خشونت ورز، اغلب می پذیرند که تمرکز مبارزه نباید صرفا بر نابودی نظم موجود باشد بلکه همچنین باید معطوف به شکل دادن صور نوین و انسانی تر برای جایگزینی نهادهای سلطه گر کنونی شکل داد.

تاریخچه آنارشیسم

آنارشیست ها در جنبش های انقلابی سراسر تاریخ نقش داشته اند. انقلاب فرانسه که در سال ۱۷۸۹ آغاز شد یک مولفه ی قوی آنارشیستی داشت. آنارشیست هایی مانند پیر-ژوزف پرودون، پیتر کروپوتکین، میخائیل باکونین و اریکو مالاتستا نقش عمده ای در بالندگی نظریه ی انقلابی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم داشته اند. آنارشیست ها نقش اساسی در جنبش های انقلابی سال های ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷ روسیه داشته اند، اما به محضی که بلشویک ها قدرت خود را تحکیم کردند، cnt-fai.jpgآنارشیست ها را (اغلب بی رحمانه) سرکوب کردند. انقلاب اسپانیا در سالهای ۱۹۳۶-۱۹۳۹ صحنه ی گسترده ترین تحقق آنارشیسم در عمل بود که در آن سازمان های آنارکوسندیکالیست FAI و CNT با موفقیت آلترناتیوهای اجتماعی و اقتصادی کارآ و غیرسلسله مراتبی را پیاده کردند.

در جنبش های سندیکایی ایالات متحده و مکزیک و آمریکای لاتین نیز تأثیر آنارکوسندیکالیسم مشهود بوده است (مثلا در اتحادیه ی کارگران صنعتی جهان IWF 2). چهره های برجسته ی آنارشیست مانند اِما گلدمن و الکساندر برکمن در سال های ابتدایی قرن بیستم در جنبش های رادیکال مختلفی شرکت داشته اند. در بسیاری از جنبش های اجتماعی آلترناتیو دهه ی ۱۹۶۰ نیز تأثیر نگرش آنارشیستی مشهود است (از جمله بخش هایی از جنبش فمنیستی، جنبش رهایی همجنسگرایان، جنبش های ضدجنگ و حامی آزادی بیان)، گرچه در بسیاری موارد این رگه ی آنارشیستی در سایه ی جریان های مارکسیست/لنینیست/مائوییستی مغفول مانده یا آشکارا منکوب شده است.

آنارشیسم چه نیست؟

در تلاش برای توضیح اینکه آنارشیسم چیست، خوب است ببینیم آنارشیسم چه نیست:

کمونیسم: گرچه بسیاری از آنارشیست ها به کمونیسم و جمع گرایی ارج می نهند اما تمامیت خواهی3 نظام های کمونیستی، با به بیان دقیق تر مارکسیست-لنینیستی بلوک شرق سابق را نفی می کند. شکاف میان آنارشیست ها و مارکسیست ها از سال های ۱۸۷۰ و هنگامی آغاز شد که آنارشیست ها دریافتند که مارکسیسم، تداوم تمامیت خواهی تحت نامی دیگر است. احزاب مارکسیست-لنینیست به طور سنتی بر نیاز به یک حزب پیشرو طبقه ی کارگر و دیکتاتوری پرولتاریا تأکید داشته اند. این ایده ها اساسا در تضاد آنارشیسم است که بر ضدیت با تمامیت خواهی و بیشینه کردن آزادی های فردی تأکید دارد. اگرچه مارکسیسم ارتدکس پیشگویی می کند که دولت در گذر زمان «زوال می یابد» اما تاریخ به کرات نشان داده که چگونه رژیم های کمونیستی قدرت حکومتی خود را تحکیم کرده اند و سپس به سرکوب مخالفان و دگراندیشان پرداخته اند.

لیبرتارینیسم4: هر چند آنارشیسم همپوشانی هایی با لیبرتارینیسم دارد اما این دو را نباید یکی گرفت. هر دو نگرش بر آزادی فردی و میل به خلاصی از شر حکومت تأکید دارند. بسیاری از لیبرتارین ها اولیت اصلی را به فرد می دهند و بر اصالت علائق نیکوی افراد اصرار دارند حال آنکه تأکید اغلب آنارشیست ها بر همکاری و تلاش مشارکتی برای بهبود وضعیت همه ی اعضای اجتماع است. لیبرتارین ها را می توان از دیدگاه اقتصادی شان بازشناخت. آنان حامی بازار آزاد سرمایه داری با کمترین میزان دخالت حکومت هستند (و برخی از آنها خود را «آنارکو-کاپیتالیست»‌5 می خوانند)؛ لیبرتارین ها استفاده از زور برای دفاع از اموال خصوصی را مشروع می دانند، مخالف هرگونه مداخله ی دولت در کسب سود اقتصادی هستند و ارزش هایی را که نتوان با کمیت های اقتصادی (عموما پول) سنجید خوار می شمارند. هر چند که لیبرتارین ها مخالف دولت هستند اما اغلب مخالف همه ی صور سلطه و سلسله مراتب (هیرآرشی)6 نیستند و اغلب یک مولفه ی «بقای اصلح» یا « اراده [ی اقتصادی] موجب حق است»7 در فلسفه ی لیبرتارین یافت می شود. همچنین آنان در پی تغییر رادیکال روابط قدرت اجتماعی، به ویژه روابط مبتنی بر قدرت اقتصادی، نیستند. در مقابل، آنارشیست ها رویکرد سوسیالیستی تری دارند و خواهان نابودی سیستمی هستند که در آن ثروتمندان می توانند به میزان نامتناسبی از مواهب اجتماعی بهره مند شوند و ضعفا مجبورند در مضیقه و فلاکت زندگی کنند. هر چند آنارشیست ها ابتکار، هوش و خلاقیت فردی را ارج می نهند اما معتقدند که کسانی که بهره ی کمتری از این قابلیت ها دارند نیز باید از کرامت و عدالت برخوردار باشند. ابژکتیویست ها8 حامی یک روایت افراطی لیبرتارینیسم هستند. حزب لیبرتارین [ایالات متحده] نسبتا میانه رو است و تأکیدش بر اموری مانند اصلاحات انتخاباتی، الغای قوانین ممنوعیت مواد مخدر و نیز کاهش مقررات دولتی است. بسیاری از لیبرتارین ها «مینارشیست»9 هایی هستند که معتقدند صورتی از دولت ضروری است اما دولت باید تا سرحد امکان کمینه و غیرمداخله گر باشد. این که چه نوع نظام اقتصادی در یک جامعه ی آنارشیستی پذیرفتنی است، یک پرسش گشوده است. برخی آنارشیست ها معتقدند که همه ی اقسام سرمایه و اقتصاد بازار باید ملغا شوند؛ برخی دیگر خواهان نظامی هستند که مشوق مالکیت توسط کارگران و یک دموکراسی مشارکتی تمام عیار درون یک اقتصاد بازار باشد؛ و گروهی دیگر معتقدند که چند نظام اقتصادی متفاوت می توانند همزیستی داشت باشند به شرطی که هیچ کدام نکوشد تا قواعد و ارزش های خود را بر بقیه تحمیل کند.

لیبرالیسم:‌ انگاره ی سیاسی غالب در این کشور [ایالات متحده] آنارشیسم را با چپ گرایی مترادف می شمارد و چپ گرایی را با لیبرالیسم. اما آنارشیسم و لیبرالیسم تفاوت های حقیقی، چه کیفی و چه کمّی، دارند. ایده ی «چپ» از سال ۱۹۹۰ به این سو مناقشه برانگیز شده است، چرا که عمده ی سیاست مدرن از مدار تقسیم بندی سنتی میان چپ (لیبرال)/ راست (محافظه کار) خارج شده است. اگرچه بیشتر آنارشیست ها حامی سیاست های «پیشرو» هستند اما آنارشیسم واقعا جایگاهی در گستره ی سیاسی سنتی [آمریکا] ندارد. برخی نظریه پردازان ماتریسی را پیش نهاده اند که گرایش سیاسی را بر پایه ی دو محور میزان اقتدارگرایی10 اقتصادی و میزان اقتدارگرایی اجتماعی می سنجد؛ اغلب کسانی که حامی آزادی اقتصادی هستند مخالف آزادی اجتماعی اند و برعکس . عمده ی سیاست پیشروی مدرن [در دهه ی ۱۹۹۰] مبتنی بر «سیاست هویتی» است یعنی این ایده که دغدغه و علقه ی اصلی شخص باید بر پایه ی نژاد، جنسیت و/یا گرایش جنسی اش باشد. اگرچه بسیاری از آنارشیست ها اهمیت سیاست هویتی را می پذیرند اما آرمان یک فلسفه ی جامع تر آنارشیستی آن است که افراد چندان دلمشغول چنین تقسیم بندی هایی نباشند. اگر چه لیبرال ها می کوشند تا سیستم کنونی را اصلاح کنند (از طرقی مانند انتخابات، لابی کردن، و تظاهرات های سازمان یافته) اما بیشتر آنارشیست ها دیدگاه رادیکال تری دارند، و در پی جایگزینی کلیت نهادهای سرمایه داری کنونی، نه به صورت دخالت دولت مدار بلکه از طریق کنش مستقیم، در جهت خلق جامعه ای انسانی تر هستند. اگر چه آنارشیست ها عموماً برای تغییرات تدریجی نیز همچون تغییرات انقلابی ارزش قائلند، اما معتقدند که برای حصول یک جامعه ی حقیقتاً آزاد، از میان برداشتن همه ی صور روابط سلطه ی هیرآرشیک موجود الزامی است؛ از حیث تاریخی این نفی هیرآرشی جزو اولیت های لیبرال ها نبوده است. به نظر آنارشیست ها خود ساختارهای قدرت (خواه سرمایه داری باشد، خواه کمونیستی، «دموکراتیک» یا تمامیت خواه) خود ریشه ی معضلات اند پس به خودی خود راه چاره محسوب نمی شوند. اگرچه برخی از آنارشیست ها در انتخابات و تظاهرات سازمان یافته شرکت می کنند اما صرفا به این سبب که می اندیشند حتی پیشرفت های محلی کوچک و کم دامنه هم ارزشمند است؛ اما در عین حال معتقدند که این فعالیت ها صرفا نقش گام های میانی را دارند که باید برای نیل به تغییرات حقیقی و پایدار برداشت.

نهیلیسم: برخلاف شعار «ضد همه چیز» نهیلیسم، آنارشیست ها مدافع خشونت کور و کتره ای، خرابکاری، «هر کی هر چی خواست» و آشوبگری نیستند (هر چند همیشه عده ی کمی با این فلسفه هستند که خود را «آنارشیست» می خوانند). این تصور شابع که آنارشی را معادل آشوب11 می گیرند یک بدفهمی اسف بار است که ارباب قدرت به آن دامن می زنند زیرا آنان می خواهند چنین القا کنند که اتوریته برای حفظ نظم ضروری است. آنارشیست ها معتقدند که تحقق یک جامعه ی کارآمد، بسامان و عادلانه به طور غیرهیرآرشیک، غیرمتمرکز، و با مشارکت همگانی میسر است.

برخی مسائل محل بحث

آنارشیست ها در بسیاری موارد اختلاف نظر دارند. یک اختلاف نظر عمده در مورد نقش فرد در برابر اجتماع است. آنارشیست های فردگرا12 اولیت را به آزادی های فردی می دهند، در حالی که تأکید آنارکو-کمونیست ها13 (و آنارکو۰سندیکالیست ها14) بر مزایای گروه های اجتماعی بزرگ مقیاس است. نگرش همیاری گرایان15 جایی در میان دو دسته اخیر قرار می گیرد. امید کلی بر این است که در یک جامعه ی آنارشیستی ایده آل، نیازهای کلیت اجتماع چنان برآورده شود که مخلّ اراده ی آزاد و خودفرمایی افراد درون آن اجتماع نباشد.

بحث دیگر درون جنبش آنارشیستی بر سر مسئله ی تقابل زیستبوم (اکولوژی) و فنآوری (تکنولوژی) است. آنارشیست های کلاسیک با انگاره های سنتی مارکسیستی در مورد ارزش علم و خردگرایی، و این باور که پیشرفت تکنولوژیک عموماً به سود جامعه است همرأی بودند. بسیاری از آنارشیست های مدرن اما، معتقدند که فنآوری به خودی خود نه خیر است و نه شر. باید آن را نقد کرد و به شیوه ی مسئولانه ای در اجتماع به کار گرفت تا به بهترین وجه در خدمت بهره برندگان و Green_Anarchism_Wallpaper_by_anarchoart.jpgسایر کسانی باشد که از آن تأثیر می پذیرند. برخی دیگر از آنارشیست های معاصر دیدگاهی ضدتکنولوژی و زیستبوم محور داشته اند(که افراطی ترین روایت این نگرش بدوی گرایان16 و نئولودیت ها17 هستند). به اعتقاد این دسته ی اخیر جامعه ی آنارشیستی تنها از طریق طرد پیشرفت فناوری و بازگشت به شیوه ی زندگی بدوی تر، محلی و هماهنگ با زیستبوم قابل تحقق است.

مسئله ی ناسیونالیسم نیز در بحث های آنارشیست ها اهمیت دارد. عموماً آنارشیست ها مدافع ایده ی انترناسیونالیسم (یا چه بسا به بیان بهتر بتوان گفت نا-ملی گرایی18) هستند و ناسیونالیسم و وطن پرستی19 را نشانگر تلاش دولت ها برای بسط و تعمیق قدرت خود از طریق ایجاد شکاف های تصنعی میان مردمان جهان می دانند. به نظر آنارشیست ها، ملت-دولت برساخته ایست که در خدمت منافع انواع و اقسام نخبگان و سروران است در حالی که طبقات فرودست جوامع در سراسر جهان در فقر و فاقه دست و پا می زنند. در عین حال آنارشیست ها اغلب معتقدند که حمایت از برخی تلاش های آزادیبخش ملی (مانند رهایی فلسطینیان در خاورمیانه، ناسیونالیست های سیاهپوست در آمریکا، و مردمان بومی تحت ستم در سایر نقاط جهان) شایسته است چرا که ایجاد ملت های کوچک تر مستقل، گرچه همچنان بعید از آزادی ایده آل است، اما نسبت به سلطه ی استثماری و فراگستر امپراتوری های جهانی مرجح است.

جریان های درون جنبش آنارشیستی معاصر

«جنبش آنارشیستی» کنونی را می توان به بیان دقیق تر رنگین کمانی از جنبش های متفاوتی دانست که ویژگی های فلسفی و سیاسی مشترک گوناگونی دارند و بر پایه ی اصول کلاسیک آنارشیستی، و گاهی متنافر با آن اصول، عمل می کنند. گروه های گوناگونی هستند که انگاره ی کلاسیک آنارشیسم را بازتعریف می کنند.

آنارکا-فمنیست ه20ا ایده های فمنیسم و آنارشیسم را در هم می آمیزند. تأکید آنارکافمنیست ها بر رهایش زنان و نقش مخرب پدرسالاری21، بیش از آنارشیست های کلاسیک است، اما این دسته (بر خلاف برخی دیگر از فمنیست ها) از دیگر صور سلطه چشم پوشی نمی کنند. البته همه ی زنان آناشیست خود را آنارکافمنیست نمی خوانند و نه همه ی آنارکافمنیست ها زن نیستند – وجه تمایز آنارکافمنیست ها عمدتاً مربوط به این است که چقدر ارزش های خود را «زن-محور»22 می دانند و اینکه بر چه وجوهی از سلطه تأکید دارند. در آنارشیسم نیز مانند بسیاری از جنبش های سیاسی دیگر، مسئله ی جدایی طلبی23 جنسیتی حل ناشده است.
anarcha.png

از یک سو ، اصرار بر همان تقسیم بندی های تصنعی جنسیتی که نظام اجتماعی هیرآرشیک و پدرسالار بر جامعه تحمیل کرده می تواند معارض با آرمان ایجاد برابری حقیقی قلمداد شود و مانع فرو ریختن برج و بارو هایی باشد که آنارشیست ها با آن در ستیزند. از سوی دیگر، بسیاری از زنان احساس می کنند که ایجاد یک فضای زنانه درون جنبشی که سنتاً مردمحور بوده الزامی است و معتقدند که پیش از نیل به وحدت باید دلمشغولی های خاص زنان در فلسفه ی آنارشیستی جذب و به رسمیت شناخته شود. آنارکافمنیست ها عموماً راه حل های دولت محور برای مسائل زنان (مانند ممنوعیت پورنوگرافی برای کاهش خشونت علیه زنان) را نفی می کنند و به جای آن حامی خودتوانی24 و عمل مستقیم25 هستند. از ویژگی های سازماندهی آنارکافمنیستی می توان به تأکید بر تمرکززدایی، تصمیم گیری مشارکتی26 و کنشگری از پایین27 اشاره کرد. آنارکافمنیست ها عموما معتقدند که قابلیت های انسانی هنگامی به بهترین وجه شکوفا می شوند که بتوان از نقش های سنتی جنسیتی فراتر رفت لذا آنان مشوق پرورش خصال «مردانه» و «زنانه» در همه ی مردم و برابری در همه ی روابط هستند.

بسیاری از آنارشیست های معاصر در پی تحقق آرمان های آزادی اراده و خودفرمانی28 بر زندگی شخصی شان هستند. تأکید آنان بر پذیرش گزینه های گوناگون در حیطه ی جنسیت، خانواده و روابط با دیگر اشخاص است. به باور آنان، روابط میان اشخاص باید مبتنی بر انتخاب آزادانه و رضایت همه ی طرف های درگیر باشد، و نه مقید به قیود دولت، دین، یا رسوم اجتماعی. بسیاری آنارشیست ها دگرباش جنسی29 هستند – گی، لزبین، ترانس سکسوئل، یا چه بسا دوجنسه هستند. اشتیاق آنارشیستی به شکستن مقولات سنتی به ویژه نزد کسانی مشهود است که هویت های جنسی غیرمتعارف و/یا مطرود شده دارند. مانند فمنیست ها، برخی گروه های گی/لزبین/دگرباش نیز ایده های آنارشیستی ضداتوریته و کنش مستقیم را اعمال می کنند (مثلا، فعالان ایدز که برنامه های زیرزمینی تبادل سرنگ یا کلوب های استفاده از داروهای تأیید نشده را می گردانند). نزد آنارشیست ها،‌ گردن نهادن به قیود سنتی مانند ازواج، خانواده ی هسته ای پدرسالار، و زاد و ولد اجباری، خدمت به منافع صاحبان قدرت و اتوریته محسوب می شود. در تقابل با این سنت های مستقر، آنارشیست ها علاوه بر پذیرش گزینه های رایج تر سنتی، مشوق پرداختن به روابط خلاقانه و داوطلبانه ی آلترناتیوی مانند غیرتک همسری30، خانواده های گسترده و پرورش گروهی کودکان هستند. آنارشیست ها اغلب خواهان کوتاه کردن دست دولت از تأیید و رسمیت بخشیدن به روابط شخصی هستند، نه اینکه اتوریته ی دولت به روابط همجنس گرا نیز تسرّی یابد. دگرباشان آنارشیست همچنین مخالف افزایش حضور دگرباشان جنسی در نهادهای سرکوب گری مانند ارتش هستند.

آنارشیست های کلاسیک جملگی بیخدا بودند ( عمدتاً در واکنش به نفوذ مخرّب نهادهای دینی اقتدارگرای سنتی) اما برخی آنارشیست های معاصر نگرش مثبتی به مکاتب معنوی دارند:‌ از انواع و اقسام نئو-پاگانیسم31 گرفته تا الاهیات آزادیبخش درون ادیان سنتی. این علاقه به مکاتب معنوی از این باور ناشی می شود که شناخت جنبه های معنوی و قدسی شخصیت انسان، به تحقق بیشینه ی قابلیت های شخصیت و فرهنگ انسانی کمک می کند. در حیطه ی اخلاقیات، آنارشیست های معنویت گرا به مسئولیت فردی در قبال دیگران تأکید دارند و نه تبعیت از اوامر و نواهی اتوریته های قانونی و اخلاقی.
nogods-nomasters.jpg

آنارشیست های معنویت گرا عموماً همه ی جان ها را همبسته می شمارند و عقایدشان عموماً با آنارشیست های دوستدار زیستبوم و طبیعت همپوسانی دارد. با این حال همچنان یک مولفه ی قوی بیخدایانه در میان آنارشیست ها باقی است چرا که به اعتقاد آنان ایده های «قداست» و اتکا به «نظام های متعالی» موجب تحکیم انگاره های هیرآرشیک سنتی می شود که در تعارض با آزادی تمام و کمال انسان است.

بسیاری از جوانان جنبش های پانک، هنر آلترناتیو، ریو32، «کله مرده» ها33 و دانشجویان رادیکال ایده آل های آنارشیستی دارند. این جوانان می کوشند تا به طرق مختلف با بی عدالتی و از خودبیگانگی رایج در جامعه ی مصرفی مقابله کنند. مثلا با تشکیل گروه های مقاومت مبتنی بر عمل مستقیم؛ ایجاد کانون های خوداتکایی مانند زندگی اشتراکی، زندگی در ساختمان های متروکه34، برپا کردن دکه های اطلاع رسانی، و ایجاد اقتصادهای آلترناتیو مانند تعاونی های غذایی مستقل یا تولید و توزیع موسیقی خارج از چارچوب شرکت ها. اگرچه این جوانان بسیاری از آموزه های کلاسیک آنارشیسم را می پذیرند (شاید نه تحت عنوان آنارشیسم) اما عموماً بیشتر دلمشغول شان ضدیت با اتوریته و خودفرمانی در عمل و پرداختن به کنش های اعتراضی در زندگی روزمره است. برخی آنارشیست های معاصر اما، به جای این «سبک زندگی گرایی»35 بیشتر معطوف به تشکل و سازماندهی گروه ها و شبکه هایی هستند که بتوانند به طور موثر در تحولات وسیع تر اجتماعی نقش آفرین باشند.

آنارشیست ها دست اندرکار نشر گستره ی وسیعی از مطبوعات هستند:‌ از خبرنامه های یکباره گرفته تا مجله ها و روزنامه های بادوام و کتاب. آنارشیست ها به طرز فزاینده ای از اینترنت به عنوان ابزار الکترونیک نشر و تبادل نظر استفاده می کنند. اغلب اینترنت را نمونه ی آنارشی در عمل شمرده اند. در واقع هم رشد و گسترش اینترنت بدون اتوریته ی دولتی رخ داده است. مبادلات الکترونیک شیوه ای برای درنوردیدن مرزهای ملی است و می تواند اهمیت موانع فرهنگی مانند نژاد و جنسیت را به حداقل برساند. با این حال، این خطر هست که اتکای فزاینده به ارتباطات الکترونیک موجب تحکیم برج و باروهای اقتصادی شود که جوامع عصر اطلاعات را به دو بخش «داراها»‌ و «ندارها»‌ تقسیم بندی می کند. آنارشیست ها به نحو فضاینده ای از اینترنت برای برنامه ریزی رخدادها، پراکندن اخبار مهم و تبادل اطلاعات استفاده می کنند: گروه های ایمیل و یوزنت و گروه های خبری و وبسایت های چندی به آنارشیسم و مخالفت با اتوریته اختصاص یافته اند. همچنین می توان به پروژه های بلندپروازانه تری مانند آرشیوهای الکترونیک اسپانک پرس36 اشاره کرد. روشن است که دولت ها از آزادی اینترنت می ترسند و همه ی تلاش خود را برای اختلال در جریان آزاد اطلاعات بکار می گیرند (تحت پوشش مبارزه با مطالب مستهجن یا تروریسم). عده ای از آنارشیست ها هم مخالف روابط الکترونیک هستند زیرا آن را یک نوع رابطه ی «باواسطه» و غیر رودررو می دانند یا اینکه به خاطر اثرات مخرب تکنولوژی بر محیط زیست با آن مخالف اند.

نتیجه گیری

مختصر اینکه، آنارشیسم گونه گون است، و فلسفه ی متکثری است که روایت های مختلفی از آن مقبول اشخاص و گروه های متنوع بوده است. بسیاری از آنان به صراحت خود را «آنارشیست» نمی خوانند. آنارشیسم می تواند به تمام جوانب هستی انسان مربوط باشد. آنارشیسم با تأکید بر آزادی، خودفرمانی، مسئولیت فردی،‌ عمل مستقیم، خلاق و داوطلبانه، همیاری های آلترناتیو، نگرشی منعطف است معطوف به ارائه ی شیوه هایی برای تحول حیات خویشتن، و نیز کنشگری رادیکال برای ایجاد تغییرات رادیکال و پاینده در جامعه و دگرگونی در جهان.

————-
متن اصلی

 

از سایت : http://iransecular.info/node/303

قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطەگرایانە احزاب و دولت‌ها / 9

Posted in فارسی by anarchistan on 21/05/2012

م-ر 16 بهمن 1390

بخش دوم / 5

جنبش شورایی یا دیکتاتوری دولت ها

سُنت دفاع از قدرت سیاسی یا مالکیت بر ساختار قدرت دولتی همان طور که در مبحث قبلی گفته شد در ضرورت تقدیس از پدر الهی در جهت رستگاری بندگان توجیه شد که ساخته و پرداختە حاکمین حاکمین و رجال دولتی برای سود جویی بیمار گونه از امکانات و منافع زندگی زیستی بوده است و این امر تنها از طریق ابزار سرکوب و سیاست کنترل بر زندگی آزاد مردمان زیستی میتوانست حاصل شود تا محصول تلاش، همکاری، هم فکری و هنر خلاق و سازنده طبیعی انسان های آزاد را به زور این قدرت سیاسی در جهت منافع اقلیتی جاه طلب، زن ستیز و سلطه جو کانالیزه کند. طبیعی است که انسان های کنترل شده و زیر ستم همواره در اندیشه راه نجات خود از این زندان بردگی بوده و دائما سر به اعتراض و شورش گذاشتەاند. اما کارشناسان و صاحبان قدرت سیاسی به تجربه آموختەاند که باید از انواع ابزارهای سرکوب و حیله های سیاسی برای تفرقه اندازی در میان مردم بهره گیرند. مهمترین سیاست میبایست در جهت تحکیم بیشتر قوانین هرمی تقسیم بندی امتیازی، رتبەای، جنسی، قومی….. فضای کار و ارزش های اجتماعی صورت گیرد تا با نظارت مداوم سیاسی، فعالیت زندگی اقشار مختلف اجتماعی بخصوص مردم فرودست را در چنگ منافع ساختار دولت امپراتوری نگهدارند و زمینه های رشد ارتباط خلاق شورایی آزاد مردم را در هم شکنند. اما در درون ساختار قدرت سیاسی، همواره یک رقابت مرگ آور بین شیفتگان قدرت وجود دارد که از ضعف رقیب برای کسب موقعیت برتر خودشان بهره برداری کنند. ساختار قدرت سیاسی، گر چه قلمرو مانورهای افراد جاه طلب و احزاب است اما این برنامۀ مدیریت تخریب گرایی صرفا در محدوده زنجیره ساختار بی عاطفه دولت باقی نمی ماند و وسعت لرزه هایش تمامی لایه های زندگی زیست اجتماعی را در بر میگیرد وانسانهای بیشماری را از سر ترس، ناآگاهی، ناچاری و درماندگی، مسخ و دیوانه خویش میسازد. مسیری از هیجان های کشنده رقابت مصرفی که به مسئلەای ظاهرا طبیعی و اجتناب ناپذیر تبدیل شده است. تقریبا هویت اکثریت نسل جوان به پول در آوردن، شهرت و کامیابی سریع از شانس و کسب موقعیت هایی است که باید در این رقابت بیمارگونه به چنگ آورند آن هم بر روی زمینی که از کثافت رقابت توسعه تخریب گرایی انواع انحصارت سیاسی، تجاری و آدم کشی اشباع شده است. میلیاردها انسان بر روی کره زمین چنان در فقر، گرسنگی، آلودگی و بیماری و مرگ، دست و پا میزنند تا سازمان ملل که خود بانی همه این جنایات است تنها شعار دهد، وای مصیبتا که اگر آب و آذوقه و پناهگاه برای مردمان گرسنه و جنگ زده مهیا نکنیم فاجعه انسانی در پیش است در حالیکه فاجعه انسانی و زیستی حداقل یک قرن است که آغاز شده و به اوجش رسیده است. مردم جهان که روزگاری از تجربه زیستی کشت وکارشان خود، آبادی ها میساختند امروزه با نابودی زیستگاه هایشان چنان وابسته به چند کیسه گندم و برنج شدەاند که با لطف الهی هواپیمای نئولیبرالیسم باید بر سرشان خالی شود. در چنین اوضاع و احوالی که جهان انسانی نیاز به همبستگی شورایی و دگرگون کننده عظیمی دارد باندهای مذهبی نظامی، احزاب مافیایی و سازمانهای چپ و راست پارلمانی مثل قارچ از زمین میرویند تا از این مخروبه سیاسی چیزی نصیب خودشان کنند. حقیقتا تعجب آور است که هنوز برخی در این تصور خام باشند که گویی چند کادر حزبی مثلا انسان دوست، برنامه آزادی بشریت را آن هم در ساختار قدرت سیاسی کشف کرده باشند. آدم های حقیری که هنوز در مقدسات دیکتاتوری پرولتاریا می لولند بی آنکه کوچکترین درکی از ابعاد فاجعه زندگی زیستی داشته باشند و اگر یک لحظه از آن ها چشم برداریم سر از سندیکاهای پارلمانی و رسانه های بی بی سی، صدای آمریکا و غیره در می آورند و یا واسطه هایشان را در دکانهای سیاسی قدرت جاسازی میکنند. شعارهای فرسایشی و بت پرستانه دیکتاتوری کارگران، ماتریالیسم تاریخی، امپریالیسم و غیره که هر چپ حزبی سجده شان میکند چه دردی را دوا میکند زمانی که شما از تحلیل آشکارترین دلایل تاریخی شکست دیکتاتوریهای کمونیسم هنوز عاجز باشید. موضوع اساسا بر سر نام ساختارهای قدرت سیاسی نیست و حتا صحبت از خصوصیات شخصیتی رهبران نیست خواه، لنین، استالین، کایزر، هیتلر، موسلینی، رضاشاه، یاسر عرفات، کندی، مائو، لیو شائو چی، تیتو، گاندی، نهرو، پل پت، هوشیمین، میتران، لخ والسا، تونی بلر، گوردن، بوش، بشار اسد، قذافی، عبدالناصر، مبارک، بن علی، پینوشه، سالوادور آلنده، صدام، ملکی، محمد نجیب الله، ببرک کارمل، کرزای، بی نظیر بوتو، پرویز مشرف، ماندلا، لومومبا، موگابه، عمر البشیر، دالایی لاما، ناتان یاهو، شیمون پرز، سرکوزی، فرانسوا اورلان، پوتین، کلینتون، اوباما، هوجین تائو، کاسترو، کیم جونگ ایل، کیم ایل سونگ، پرا چاندا، ارتگا، چاوز، مورالس، لولا، تاچر، دیلما روسوف، کرشنر، مرکل، آلن سیرلیف، حسن نصراله، بازرگان، بنی صدر، خامنەای، میر حسین موسوی، احمدی نژاد و غیره باشند مگر غیر از تحکیم ساختار باند قدرتی خود، تداوم کنترل بر آزادی مردم و توسعه اقتصادی اتمیزه و جنگ افزاری و سرکوب شوراهای آزاد اجتماعی، در مجموع چه خاصیت دیگری داشتەاند. مهم نیست که حتا با پشتوانه مردمی حکومتی را هم بر انداخته باشند نهایتا حزب جدید با شعارهای فریبندەاش، حکومت خود را مستقر ساخته است. یک انسان آگاه و منتقد کافیست همین جا بجایی و تحولات حکومت های پنج قاره را در یک قرن اخیر مورد بررسی قرار دهد. همه مبارزات آزادیخواهانه و شورایی مردم نهایتا در دست احزاب و باند های حکومتی به کج راه رفته و یا شدیدا سرکوب شدند. این ماهیت هر حکومتی است که زنجیره ساختار دولتی را به نفع ایدئولوژی باند خودش بازسازی کند و مناسبات کلیدی قوای سه گانه، خواهی نخواهی علیه تصمیم گیری شوراهای آزاد اجتماعی سریعا شکل خواهد گرفت. به فرض مسخرەای که ماندلا، اوباما، اورلان، آلنده و لنین آدم های صالح و مردمی ای باشند و بعد هم در جایگاه قدرت دولتی قرار گیرند آن هم مثلا به نفع آزادی واقعی شوراهای تصمیم گیرنده و مخالف رجال قدرتی و باندهای سرمایه داری عمل کنند یک روزه از درون ساختار قدرت خودشان دود خواهند شد. شما شک نکنید که هیچ فردی بدون حمایت باند و حزب قدرتی هرگز نشده که پایش به حکومت برسد حتا یک نمونه استثنایی هم در کل تاریخ وجود ندارد. اساسا فرد باید خصلتی جاه طلبانه و میلی هیجانی نسبت به کسب قدرت سیاسی داشته باشد تا عدەای را به دنبال برنامه رهبری خودش و حزبش بکشاند هر چند رویا پردازانه اما گرگ های روانی و مادی قدرت در انواع شبکه های ساختار قدرتی با شعارها، طرح های فریبنده حمایتی، محاصرەاش خواهند کرد و آن گاه نیروی خلاق و سازنده درون مناسبات جامعه انسانی باید به امید دستورات و قوانین جدید تیم رهبری سیاسی خود در انتظار رهایی باقی بمانند. چرا باید تا این حد جامعه انسانی را در جهت سطحی نگری و وابستگی به یک تیم مقتدر رهبری تبلیغ و ترویج کرد؟ اساسا زمانیکه رقابت بر سر رهبری کردن مردم است چرا تیم و یا کابینه رهبری حزبی و دولتی کمونیست کارگری، ارتگای چپی، اورلان سوسیالیست، میترامی جمهوری خواه، حسن نصرالله اسلامی و غیره خود را شایسته این رقابت ندانند زمانیکه تبلیغات ناجی گری کاربرد یکسانی برای هر کدام در جذب چنین سیاهی لشکری میتواند داشته باشد. مگر ماندلا از حزب کمونیست کنگره ملی آفریقا با سازش جهان غرب از زندان آزاد نشد و تیم رهبری آفریقای جنوبی را در سال 1990 برای نجات سرمایه داری تشکیل نداد؟ فردی که ده ها سال برنامه جنبش مسلحانه را در کارنامه مبارزاتی اش داشت و چنان اسطوره ملی شناخته شد که حتا اعتراض بخش های رادیکال حقیقی جنبش سیاهپوستان آفریقا در پرتو شهرت قدیسانه او محوشدند. لخ والِسا مگر از درون گارگران کشتیرانی لهستان به اوج نرسید و کل جنبش را با کله در شکم واتیکان نبرد؟! مگر گاندی نهایتا دولت نهرو را درهند به قدرت نرساند؟ از این نمونه ها همواره در حال شکل گیریست حتا پدیده اسانلو سازی از جنبش کارگران اتوبوس رانی ایران که جناح های قدرتی چپ و راست برای گرفتن اعتبارش مدام می جنگند آیا جز به بیراهه بردن خود فرد اسانلو و ذهنیت ناجی سازی در جامعه ثمر دیگری هم دارد؟! پاتریس لومومبا که برای استقلال کنگو و آفریقا به قدرت رسید توسط همان تیم رهبریش به او خیانت شد و ژنرال هایش شبانه اعدامش کردند و جسدش را سوزاندند تا قبری هم از او باقی نماند. برای سالوادور آلنده هم همین بود که از طریق حزب سوسیالیست شیلی به قدرت سیاسی رسید و با توطئه درون دستگاه دولتی خودش سرنگون شد و ده ها هزار سوسیالیست در کوچه و محله شکار و اعدام شدند. مسئله این نیست که اگر آلنده در قدرت باقی مانده بود زحمتکشان جامعه به آزادی رسیده بودند به هیچ وجه، بلکه بتدریج از چهره دولت سوسیالیستی هم زده میشدند و اگر دولت رو به فاشیسم تک حزبی مثل کره شمالی و یا چین امروزی هم نمیرفت مردم در گزینه های انتخاباتی مثل دولت چپ ارتگا در نیکاراگوئه، حزب سوسیالیست پاسوک در یونان، سوسیالیست اورلان در فرانسه، چریک های مائویست پراچاندا در نپال و غیره شرکت میکردند و گاهی به توطئه چپ، گاهی به راست تا اینکه سرانجام به اهمیت جنبش های شورایی خودشان پی ببرند و فضای مناسبات کُمونی را گسترش دهند در غیر این صورت احزاب همواره میوه مبارزاتشان را خواهند دزدید و جنبش آزادی خواهی معمولا با پرداختن بهایی بسیار سنگین در سرخوردگی رها خواهد شد تا دوباره انرژی اش را برای مبارزه آماده سازد.

بیش از حد تمسخر آمیز می نماید که چرا هر کدام از چپ های حزبی ایرانی خودشان را تافتەای جدا بافته از این سیر بی شمار تاریخ دولت های چپ و راست می پندارند که گویی به معجزەای جدید دست یافتەاند. مارکسیست لنینیسم های نپال که ده ها سال مدام درگیر جدل های فرسایشی ایدئولوژیک با چریک های مائویستی در نپال بودند و از پی چندین انشعاب تشکیلاتی و لشکرکشی ها بر سر قدرت سیاسی و متلاشی کردن جنبشهای حقیقی آزادی خواهی کارگران و زحمتکشان، بالاخره آن ها هم چند سال پیش وارد مجلس نپال شدند و ده ها کرسی صدارت و وزارت را گرفتند و کرمشان خوابید و پراچاندا رهبر مائویست ها که اکثریت کرسی پارلمان را کسب کرد به دو سال نکشید که گفت از جنگ سیاسی خسته شده است و میخواهد دیگر به زندگی خود و زن و بچه هایش بپردازد. این ها مسائل تازه و عجیبی نیست همان روند همیشگی تاریخ احزاب و دولت هاست. کافیست از طریق سایت گوگل سری به دولت نپال بزنید. مارکسیت لنینیسم ها هم حالا دیگر با کسب چند کرسی کمتر ریاستی از مائویست ها، برای خودشان دفتر و دستکی با پرچم داس و چکش در دولت تشکیل دادەاند و اساسنامه حزبی شان از رسمیت قدرت دولتی برخوردار شده است و جاه و مقام ویژەای را کسب کردەاند. در چند بند از اساسنامه شان این گونه میخوانید: که حزب ما در راستای سوسیالیسم از دولت چین، روسیه، کره شمالی، کامبوج، ویتنام دفاع میکند. آیا این خود به اندازه کافی گویای تراژدی تلخ احزاب قدرتی نیست؟ اگر جنبش زاپاتیستا در جنوب مکزیک توانست از پتانسیل حقیقی مردم ستمدیده منطقه چیاپاس، آن فضای جنبش شورایی، کانون های همیاری، تدارکاتی و کمون های مسلح را در جهت آزادی نسبی خودشان در سال 1994 بیافریند و تاثیر عمیقی بر جهان آزادی خواهی و بخصوص بر کلان شهر ویهیکس که همسایه شان است، بگذارند چرا دیگر زحمتکشان و آزادی خواهان جهان نتوانند!؟ جالب است که چپ های حزبی ایران هرگز نتوانستند از چنبره فکری حزب توده خلاصی پیدا کنند و رادیکال ترینشان بازگشت به همان خط امام است که در وفاداری به جبهه اردوگاهی کمونیسم قرار میگیرد. متاسفانه اندیشه فرهنگی چپ ایران اساسا از بینش نهضت ملی - اسلامی نشات گرفته است و در درون این جبهه ناهمگن تنها درجه ملی به اسلامی آن همواره متغیر بوده است. انقلاب 1357 غیرت مذهبی و اردوگاهی استالینی کادرها را به نمایش گذاشت که حتا نتوانستند یک سوسیال دمکرات مدنی نیم بند باشند که جبهەای واحد در برابر ظهور فاشیسم را شکل دهند بخصوص که جوانه های شورایی فراگیر شده بود. اشتتباه نکنید اینجا صحبت از برخی انسان های با وجدان چپ و جوانان و زنان مبارز نیست بلکه باید این موضوع را عمیقا بفهمیم که زمینه خیانت و جنایت حزب توده و اکثریت از درون جنبش چپ رخ داده است که بیان خامی، سازشکاری و بت سازی ایدئولوژی خاندان اردوگاهی بوده است. حقیقتا از نظر بینش ساختار سرکوب چه تفاوتی بین خمینی، بازرگان، بنی صدر، یزدی ( اساسا لیبرال ها) مجاهدین، حزب توده، کمیته انقلاب، طالقانی، منتظری، رفسنجانی، بهشتی، احمد خمینی، خامنەای، میر حسین موسوی، سپاه، سازگاران، گنجی، سروش، خاتمی، کروبی و غیره بوده است همگی با خمینی و انقلاب اسلامی بیعت کردند و پایه گذار نظام فاشیسم بودەاند. دعواهای درونی آن ها تنها بر سر جنگ جناحی قدرت بوده است که تا حذف فیزیکی یکدیگر هم پیش رفتەاند. اما در تمام این دوران اکثریتی از چپ های حزبی تا همین تحولات سبز اسلامی خاتمی، کروبی، موسوی همواره از سیر تاکتیک های جناحی رژیم اسلامی از سیاست رفت و برگشت به خط امام دفاع کردەاند. از نقطه نظر چپ اردوگاهی (و سرمایه داری جهانی) این بازی طبیعی قدرت محسوب میشود دقیقا به مانند شعبده بازی بازگشت پوتین به قدرت است. بازی دیپلماتیک چپ و لیبرال صرفا یک تجارت سیاسی است و از جانب تمام دولت ها همواره به رسمیت شناخته شده است و از هر نوع حیله گری سیاسی و دیپلماسی موفقی در بردن رقیب، جذب سرمایه، فریب زحمتکشان و شکست جنبش های شورایی به وجد می آیند و تعهد به انسانیت و آزادی در چشم آن ها همان تفسیر تاریخی مدیریتی و ابزاریست که در انقلابصنعتی مدرنیسم آن را سرمایه انسانی می نامند تا در خدمت قدرت سیاسی و منافع روانی و مادی اقتصادی و فرهنگ سلطه جویی شان مورد بهره برداری قرار گیرد. بسیاری از پروژه های مائو در ایجاد صنعت بزرگ به تقلید از استالین بر پایه همین سیاست استفاده ابزاری از کارگران برای ساختن گام های بزرگ امپراطوری چین بوده است. حال لنینیست های به اصطلاح رادیکال ایرانی در عرصه کشور ملی، کل جناح ها و رجال اسلامی را به عنوان شرکای یک نظام ارتجاعی در نظر میگیرند اما در عرصه جهانی گرفتار تناقض اردوگاه کمونیسم حزب توده هستند و معلوم نیست چرا دیکتاتوری توتالیتر لنین و استالین را به پوتین پارلمانی ترجیح میدهند؟ آیا این غیر از شیفتگی چپ حزبی به تجارت قدرت سیاسی در بازگشت به خط رهبری فسیل شده لنین می باشد که چیزی غیر از بازگشت باند رهبری موسوی و کروبی به روزهای خوش پیروزی انقلاب اسلامیامام نیست که همگی با هم سر آزادی را کامل بریدند و حالا به جان هم افتادەاند. چطور ممکنه وقتی رادیکال های حزبی ما به انقلاب اکتبر حزب بلشویک لنین میرسند تمامی جنایات کمیسرهای دولت امپریالیست روسیه به ناگهان از گردن لنین پاک میشود. کمیته انقلاب ژنرال ترتسکی، دفتر سیاسی، کمیته مرکزی، شورای کمیسرهای خلق (کابینه وزیران) همگی در اقتدار رهبری لنین برنامه ریزی میشدند. اساسا پلیس امنیتی چکا به رهبری جلادی چون دزرژینسکی را خود لنین شخصا در دسامبر 1917 طراحی کرد و شوراهای کارگری، دهقانی و هر گونه آزادی اجتماعات را شدیدا سرکوب کرد. لنین دولت بلشویک را با یاران حرفەای ده و بیست سالەاش پی ریزی کرد و سازمان امنیت چکا را همواره به عنوان مشت آهنین انقلاب و بازوی پرولتاریا می شمرد آن وقت رادیکال های حزبی هنوز میگویند، عده ای جاه طلب، سازشکار، رویزیونیست، میانه رو و راست گرا، مسیر حزب را به سوی امپریالیست بردند و چقدر لنین بیچاره را همه غصه دادەاند. اگر تحلیل های پوچ و آبکی این احزاب را از چگونگی امپریالیست شدن روسیه و چین بخوانید به عمق فاجعه پی میبرید که چگونه صرفا یک شبکه از رگه های روانی ایدئولوژی سیاسی لنینی، این خاندان دیکتاتوری پرولتاریا را به هم آویزان نگهداشته است. اگر بعد از گذشت 90 سال از آن زمان، احزاب چپی هنوز لنین را نماد آزادی می بینند پس صد رحمت به حزب توده که بعد از سی سال معتقده که دفاع اش از فاشیسم اسلامی در مسیر منافع اردوگاه کمونیسم خوانده میشد زیرا حداقل شهامتش را داشته که آشکارا دشمنی کمونیسم دولتی را از عاشقان آزادی پنهان نکند و بی جهت نیست که مورد لطف رسانه های نئولیبرال و سوسیال دمکرات ها هم واقع میشوند زیرا کارشناسان سیاسی نئولیبرالیسم جهانی شده به خوبی واقفند که ماهیتا اختلافی بین انواع دولت های کمونیستی با لیبرالی در سرکوب شوراها و رقابت در چپاول منابع زیستی زندگی با یکدیگر ندارند. واقعا در چنین شرایط بحران ساختار قدرت سیاسی جهانی چرا انسان های زیر ستم این دولت ها نباید به اراده قدرت شوراهای اجتماعی خود از پایین اتکا کنند تا برای سازندگی سرنوشتشان مسئولیت پذیر باشند و دائما به عنوان وسیله و ابزاری در دست احزاب دولتی قرار نگیرند و بیاموزند که میتوانند زندگی بدون ارباب و سلسله مراتب تحقیر کننده را تجربه کنند؟ اما فراوانی تبلیغات صدها حزب و ایدئولوژی های قدرتی، همبستگی مستقل و تصمیم گیرندۀ شوراها و کانون های مردمی را مدام وابسته، منزوی و پراکنده میسازد. نمیخواهم صرفا سناریوی سیاهی را از سرعت توسعه تخریب زندگی زیستی جهان توسط قدرت سیاسی انحصارات اینجا مطرح کرده باشم و رشد امید بخش جنبش های شورایی را کم بها دهم اما باید هوشیار باشیم که نخبگان ایدئولوژیک دولتی، بازی و سیاست فریب دهی شوراها را با تصنعی کردن مفهوم شورایی هم اکنون آغاز کردەاند. در آمریکا احزاب جناحی دمکرات ها به یاری هنرمندان، هنرپشگان، ورزشکاران، غیر دولتی ها (ان جی او) و مشاورین سیاسی در تلاش و توطئه هستند تا فوران جنبشهای مخالف انحصارات وال استریت، شوراهای اعتراضی خیابانی و محلی و نارضایتی کارگری و عمومی را در خط انتخاباتی اوباما فرموله کنند. رابرت ریچ وزیر کار سابق کلینتون در برنامه رادیویی امی گودمن دمکراسی در اکنونفریاد میزند: دوران بسیار حساسی است زیرا آزادی بیان مردم به آزادی پول، و حقوق جامعه مدنی به حقوق قدرت انحصارات تبدیل شده است ما نباید اجازه دهیم میترامی از حزب جمهوری خواه به قدرت رسد ما باید سندیکاهای کارگری را رشد دهیم و از جنبشهای اعتراضی مردم دفاع کنیم و آن ها را به خیابان کشیم تا اوباما به پیروزی رسد، عجبا! امی گودمن می پرسد: شما خودتان وزیر کار کلینتون بودید پس چرا او سیاست دی ریگولیشنیعنی آزادی مطلق انحصارات سرمایه در استثمار جامعه بدون دادن مالیات و نظارت دولتی و در عین حال حذف خدمات و پرسنل اجتماعی را پیاده کرد (تازەامی گود من سازش کرد و نگفت که کلینتون در کنار حذف حقوق اجتماعی، صدهزار نیروی پلیس امنیتی را در بازار سرمایه افزایش داد تا با بروز شورش های احتمالی مردم مقابله کند). رابرت ریچ میگوید: اتفاقا من خطرات این پروژه ها را به تیم رهبری کلینتون گوشزد میکردم اما من در اقلیت بودم (عجب!). آیا این شگردهای حیله گرانه، ما را به یاد گوشزدها و هشدارهای تیمهای رهبری منتظری، رفسنجانی، خمینی،احمد خمینی، خامنەای، لاریجانی، کروبی، موسوی و یا تیم های رهبری تروتسکی، کامنف، رادک، مولوتف، بوخارین، زینوویف، استالین و لنین و غیره نمی اندازد که هر کدام مثلا دلسوز تر از دیگری به فکر مردم بودند ولی کو گوش شنوا !!!!؟ بیچاره ها همه فقط وزیر و رجال سیاسی بودند کاری از دستشان بر نمی آمد و اگر هم زیاد گوشزد می کردند بهشان آدم نِق زن میگفتند که آن هم در شأن یک صاحب منصب محترم نیست. حالا آقای الگور معاون سابق کلینتون و رقیب بازنده بوش آدم خور از مردم معترض درخواست کرده برای نجات مملکت، جنبش اشغال دمکراسیرا برای پیروزی اوباما راه بیندازند. رجال سیاسی حقیقتا تا مغز استخوان فاسد، بی شرم و کثیف هستند و واقعیت این است که نظام قدرت سیاسی سرمایه داری در بحران ریشەای فزایندەای دست و پا می زند و ارتجاعی ترین سیاست ها را همین احزاب دمکرات و غیر دولتی ها تحت عنوان نیروهای دلسوزتر و معتدل تر پیاده کردەاند تا طبقه متوسط را از شورش فرودستان بترسانند که نگذارید جامعه به سوی بی قانونی، هرج و مرج و خشونت کشیده شود. سلاطین سیاسی خشونت و هرج و مرج با مصرف تریلیون ها دلار تسلیحات جنگی، نابودی منابع زیستی، چاپیدن و سلاخی میلیاردها انسان، میخواهند مقاومت و مبارزه آزادیخواهان و ستمدیدگان را مبنای بحران خشونت قرار دهند. باندهای قدرت تلاش میکنند با جذب اقشار متوسط اجتماعی، بخش های فرودست تر جامعه را مچاله کرده و به باتلاق بزهکاری برای مقاصد اوباشان سرمایه سوق دهند تا نه تنها ناامنی اجتماعی را به را به گردن آن ها اندازند بلکه بهانەای برای هر چه بیشتر پلیسی کردن فضای جامعه باشد. تنها میتوان یک موضوع را قاطعانه تر از دیروز گفت که انحصارات خود به نیروهای امنیتی قدرت سیاسی تبدیل شدەاند و جنبش های شورایی و همسایگی هم مسئولیت نجات زندگی و زمین را به عهده دارند این جدال بین دو نیروی زندگی و مرگ پرستی در سال های پیش رو خواهد بود که در بخش دیکتاتوری مدرن و تکنولوژی فاشیسم به آن خواهیم پرداخت.

قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطەگرایانە احزاب و دولت‌ها / 8

Posted in فارسی by anarchistan on 19/05/2012

م-ر 16 بهمن 1390

بخش دوم / 5

تاریخ ایمان به قدرت سیاسی (دولت) / 4

زمانیکه عبادت کنندگان سلطەگری به خود جرات میدهند اینگونه به انسان و انسانیت توهین کنند و آن را عقیده و باوری مقدس بشمارند آنگاه مشخص میشود که چگونه هدف از این مزخرفات رمه شبانی، صرفا میتواند در خدمت افراد بیمار و جاەطلب قرار گیرد و چه نمادی بالا تر از قدرت دولتی میتواند تداوم الگوی این قدیسان دیوانه باشد. آنچه که ما امروزه در تدوین قوانین حقوقی دولت جمهوری مدرن مشاهده میکنیم میراث اندیشه سیاسی تاریخ همین قدیسان مرگ، جهالت و زن ستیزی است که به تنظیمات ساختاری حقوقی و کشوری ارسطویی و افلاطونی رُم باستان باز میگردد.

پس دولت کالبدی الهی دارد و احزاب باید در جان او بدمند تا پایدار و جاودانی بمانند. امروزه ایمان به وحی و شعار ناجی گری و برگزیدگی دقیقا از همین سنت امانت داری تاریخی به ارث رسیده است و میتوان فهمید چه تیپ از افراد بی مایه و تحقیر شده در هیجان دست یافتن به قدرت سیاسی، لذت سادیستی مسئولیت اختیار همیاری زندگی آزاد انسان ها را در چنگ خود میخواهند، آن هم تحت عنوان یک دوران گذار تاکتیکی از هستی زیستی تا روز موعودی موهوم. آیا این صرفا از رشد بی شعوری شهوت پرستانه آن ها در نوع نگاه شان به زندگی بر نمی خیزد؟ آن گونەای که دکتر خاویر کرمنت در کتابش به نام بیشعوریمطرح میسازد. کتابی اینترنتی که به صورت یک طنز روانشناسانه در ایران بسیار فراگیر شد. او بیشعوری را خطرناکترین بیماری از نوع اعتیاد میداند. دکتر کرمنت میگوید من خودم بیست سال در بیشعوری زندگی کردم. در بیمارستان که کار میکردم از دستور دادن به پرستاران و توپ و تشر زدن به دیگران لذت میبردم خود را آدم مهم و با پرستیژی میدانستم هر چه برای موقعیت برترم از دیگران میخواستم به آن دست می یافتم کاری میکردم که دیگران مطابق میل من رفتار کنند همیشه فکر میکردم این ها خصوصیات مثبتی به نشانه اعتماد به نفس میباشد. افتخارم این بود که میتوانستم قبل از اینکه دیگران علیه من کاری کنند من علیه آن ها اقدام کنم. از همان دوران دبیرستان یاد گرفته بودم که چگونه صدای وجدانم را خاموش سازم. از این نظر آدم های بی شعور، بسیار وقیح و قدرت طلب هستند و از تسلط بر دیگران لذت می برند و ذرەای شرم و پشیمانی حس نمیکنند و قربانی شان را خوار و بیچاره میکنند. بی شعوری مرض وقاحت و سواستفاده از دیگران است. دیوان سالاری دولت، جایگاه بیشعوران است. دکتر کرمنت مینویسد: درمان بیشعوری نیاز به شهامت زیادی دارد و چاره دیگری برایش وجود ندارد. دیر یا زود زندگی در مقابلت قد علم میکند و میگوید که تو بیشعوری، شما هم در مقابل، تکذیبش میکنید، لگدش میزنید، لعنتش میکنید، سرش فریاد میزنید، کتکش میزنید، با او جر و بحث میکنید، سعی میکنید فراموشش کنید و فحشش میدهید. اما زندگی جا نمیزند. یا شما قبل از آنکه او به حسابتان برسد به حساب خود میرسید و یا او به حساب شما خواهد رسید (ترجمه، محمود فرجامی). متاسفانه دکتر کرمنت موضوع بیشعوری را چنان به دیگر عرصەهای اجتماعی و شغلی تقلیل میدهد که مطلب جنبه شخصی و نازلی به خود میگیرد اما خواندنش بی مزیت نیست.

هومبرت کارشناس دربار الهی در سال 1058 می نویسد: آن کس که بخواهد، به درستی و سودمندی، مقام روحانی و امپراطوری را با یکدیگر بسنجد، خواهد گفت که روحانی در کلیسا به روح، و قلمرو امپراتوری به جسم مانند است، زیرا آن دو یکدیگر را دوست میدارند، به یکدیگر نیاز دارند و به ضرورت یکدیگر یاری میرسانند. اما همچنان که روح بر جسم اشراف دارد و بر آن فرمان میراند، مقام روحانی نیز، مانند آسمان بر زمین، بر مقام امپراتوری برتری دارد. پس روحانی باید مانند روح، راهنمای عمل باشد، و آنگاه، شاه همچون سر، به دیگر اعضا فرمان خواهد راند و در صورت ضرورت بر آنان پیشی خواهد گرفت. هم چنان که شاهان باید تابع روحانیون باشند، عوام الناس نیز باید برای صلاح کلیسا و کشور از شاهان تبعیت کنند (ص 267). دولت نهاد قانون اخلاقی جامعه شمرده میشود حتا اگر سکولار هم خطاب شود قادر نیست از ماهیت مذهبی و پدرسالارانه آن چیزی بکاهد همان طور که خانم یوگنیا آلباتس نوشته است که اسقف های روسی در زمان استالین اصولا از ماموران پلیس امنیتی چکای لنین (کا.گ.ب) بودند (دولت در دولت، ترجمه مهدی پرتوی). امروزه این لباس اخلاقی دینی در تفکر و تعصبات کلیشەای همه احزاب و قدرت ها حضوری آشکار دارد و نه صرفا در ظاهر عمامه و عبا، بلکه در چهره انواع دولتهای نئولیبرالیسم یهودی، مسیحی، اسلامی، کمونیستی، سکولار، دمکراتیک در هم ادغام شدەاند تا در دیانت قدرت دولتی، با عظیم ترین ابزار مخوف ضد بشری، میلیون ها آزادیخواه را کنترل و اصلاح کنند و میلیون ها نفر را هم از ترس و درماندگی با کمی رفاه مادی و پرستیژ کاذب، عملا وابسته، مطیع و ستایشگر قدرت خود نگهدارند. محور اصلی تمام آموزشگاەهای غرب همچنان در تبلیغ و ترویج این عقلانیت ابزاری پدرسالاری سیرمیکند. در اروپا با سرمایەهای شیوخ و رجال اسلامی هزاران مسجد برپا شده و ساخت بزرگترین مسجد در آلمان در توجیه ایجاد شغل و جذب سرمایه دردسر آفرین شده است. در آمریکا مذهبیون بزرگترین قدرت مالی و سیاسی هستند که با هزاران شبکه رادیویی، تلویزیونی و ماهوارەای، جوانان را به آرامش و سجده حکومت الهی میخوانند و بی آنکه مالیاتی بپردازند از پستوی لانه خدایی شان فساد، تجاوز ، وطن پرستی، جهل و سرمایه را موعظه میکنند.

قدرت سیاسی که ارسطو و افلاطون آن را به طور طبیعی از آن خدایان امپراطوری میدانستند این بار جوازش را لطف الهی مسیحیت صادر میکند و به آن مشروعیت زمینی می بخشد

آیا همه این توصیفات ستایش انگیز از ضرورت وجودی قدرت سیاسی، همان مزخرفاتی نیست که حتا فیلسوفان قرن 19 در عصر شکوفایی دولت مدرن باز به خورد مردم میدادند. ماکس وبر پایه گذار جامعه شناسی مدرن با همه انتقاداتش از خشونت دولتی نهایتا گفت راه خروجی از این دولت دیوانسالار نیست و در نهایت نماینده پارلمان آلمان شد. مارکس ماهیت دولت را ارتجاعی خواند که باید سرنگون شود اما گفت ناچاریم برای مرحله گذار به طور تاکتیکی از آن بهره مند شویم تا روز موعود کمونیسم. لنین که عشق قدرت آهنین بود دولت را درسته بلعید که مبادا ذرەای از آن به کسی رسد و بعد گفت، تا زمانیکه دولت وجود دارد صحبت کردن از آزادی فقط مهملات است زیرا تنها هدف دولت کارگران، سرکوب بی وقفه بورژوازیست و هر انتقادی به دولت پرولتاریا را با مشت آهنین جواب خواهیم داد و شعارش اطاعت از دولت کارگری تا روز محو شدنش” (آیا منظور محو همه کارگران و یا هر مخالفی نبود؟) که دیگر طبقەای وجود نخواهد داشت بود! نتیجه اینکه در آخرت تنها یک ساختاردولت کمونیستی بدون تنوع حیات زیستی در آن باقی میماند. استالین هم گفت دولت کارگران چنان باید مقتدر و بزرگ شود که دیگر نیازی به وجودش نباشد احتمالا منظورش از بزرگی، دولت پلیسی چکا بود که از وجود کارگران بی نیاز میشود. مائو هم، چنان رک و پوست کنده گفت، ما تازه در اول راه انقلاب کمونیستی هستیم تا رسیدن به دمکراسی پارلمانی دولت آمریکا راه طولانی ای در پیش داریم. عجبا !!

از سده 13 و 14 بتدریج فرایند عرفی کردن قدرت سیاسی آغاز میگردد یعنی ساختار دولت باید در نظم و کنترل امور دنیوی و کشوری حرکت کند ضمن اینکه جوهره دیانت الهی را در خود حمل میکند حتا مهم نیست که رهبران حکومت تا چه حد خودکامه، متدین و کافر باشند زیرا برگزیدگی در قدرت و هدایت مردم امریست که در سایه الهی قرار گرفته است و داوری آن از آن پس نه با کلیسا بلکه در رساندن تودەها به روز موعود خواهد بود و روحانیون تنها مردم را به بردباری، اطاعت و دوری از عصیان و شورش علیه اقتدار دولت وقت دعوت میکنند در واقع کلیسا به درستی ماهیت بقای خودش را در ضرورت وجود همزادش یعنی ساختار دولت به روشنی حس میکند چون هر دو از یک سرچشمه اقتدار نظم الهی در رهبری مردم بهره می جویند. این جا تجلی اراده خداوند نه لزوما در کلیسا بلکه در ساختار قدرت دولتی در اشکال مدرنش نمایان میشود.

بازی های فیلسوف منشانه ایده آلیستی و یا ماتریالیستی در دنیای حقیقی زندگی معاصر با تجربه دیرپای گذشته صرفا تفسیریست بر تفسیر ذهن دیگری که میتواند موضوعی پنداری و تخیلی باشد. مهم این است که انسان ها در فعالیت زندگی چگونه در کوچه، محله، همسایگی و محیط کار از حقوق آزادی یکدیگر دفاع میکنند و چگونه هنرمندانه، ارتباط همبستگی شورایی شان را خلق میکنند. زنان و مردان جنبش چیاپاس در جنوب مکزیک که در سال 1994 جنبش مقاومت شورایی را هنرمندانه در کلیت مناسبات زندگی اجتماعی شان دامن زدند برآمده از شعور و همبستگی عاطفی قوی آن ها بود و کل جنبش جهانی را به تمجید وا داشت. اکثر این بومیان سواد مدرسەای نداشتند اما مملو از عشق و همدردی بودند. آن ها از ذره ذره تجارب شفاهی تاریخ مبارزاتی گذشتگانشان بهره بردند چیزی که ما شدیدا در ایران کم داریم زیرا احزاب هرگز علاقەای به تجارب مستقیم مردم دردمند و حاشیه نشین و بومی نداشتەاند. مردمی که زیر فشار فقر، چنان زندگی شان در گرو یک لقمه نان بوده که خواست ها، درد ها و تجاربشان به فراموشی سپرده شده است. هر انسانی به گونەای متفاوت تخیلات و احساساتش را می آفریند میتواند به تاثیر از هر فلسفه، نظریه، دین، آیین و تفکری باشد و به شادابی و پویایی زندگی شورایی بیفزاید مهم این است که در جهت رشد شیوه و تفکر مساوات جویانه و آزادیخواهانه خود و دیگری کوشا باشد. شاید نگاه باستانی انسان های برده شده به ناشناختەهای هستی شناسی در مقایسه با امروز بسیار محدود بود اما مبارزه آن ها برای آزادی از اسارت سلطه، از فرایند طبیعی هویت روشن ترانسانی اش تا به امروزنمیتوانست جدا باشد. مارکس به لحاظ ذهنی آینده کمونی را حس کرد اما شخصیتا ساختار شکن نبود و تئوری هایش را نهایتا در جهت فریبندگی جاذبه قدرت سیاسی دولت فرموله کرد. اکثر کسانی که امروزه دیوانسالاری پلیسی جنون آمیز جنایت، کشتار و تخریب زندگی زیستی را بر مردم اعمال میکنند اتفاقا بسیار ماتریالیست هستند زیرا در ذهن که نمیتوان سوداگری و حکومت کرد. هگل در ذهن فلسفی اش یک چالش فکری تخیلی راه میندازد بی آنکه راه ریاضت و یا تارک دنیایی را جستجو کند اما در عمل سیاسی اش، مبانی ساختار مدرنیسم سرمایەداری را پی ریزی میکند. این گفتمان های بی سر وته فلسفی که انسان ذاتا خودخواه و جاەطلب است یک سیاست و شگرد مذهب گونه تاریخی است که صرفا میخواهد گرایش بیماری سادیستی شخصیت خویش را توجیه کند این خصیصەها برآمده از ماهیت ساختار خشونت دولتی است که دائما ناامنی، بی اعتمادی، رقابت و بی عاطفگی را در جامعه گسترش دهد.

بخش دوم – ناتمام


قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطەگرایانە احزاب و دولت‌ها / 7

Posted in فارسی by anarchistan on 18/05/2012

م-ر 16 بهمن 1390

بخش دوم / 4

تاریخ ایمان به قدرت سیاسی (دولت) / 3

حال ما شاهد یک همانندی خیره کننده بین کارشناسان و نظریه پردازان سیاسی عصر جدید با قدیسان سیاسی قدیم خواهیم بود. حتا حقەبازی سوسیال دمکراسی و احزاب چپ کارگر محور، صرفا تلاشی است رسوا شده برای حفظ قدرت سیاسی امپراتوری که شباهت زیادی به موضوع عقل کل مسیح رنج کشیده دارد، حربەای که ماتریالیست ها خواستند خدا را پایین آورند اما خود جای او نشستند. اکنون ما میدانیم که مبنای ایده الیست و ماتریالیست حزبی در قدرت یکیست هر دو حکومتشان منطبق بر نظم الهیست. در بخش چهارم، تاریخ عصر مدرن دیکتاتوری و خودکامگی، صراحتا به جدال آزادی شورا و سلطۀ نئولیبرالیسم در رویدادهای حقیقی زندگی همیاری خواهیم پرداخت.

دوستان بگذارید یک چیز را صادقانه از تجربه عشق به آزادی و ارتباط دوستی با انسان ها بگویم که خواست اکثریت مردم دراین دوران خاص و پر شتاب بیداری جهانی و بخصوص ایران که همه در تلاش یافتن راهی برای هم یاری، همبستگی و اعتماد به یکدیگر هستندو آن اینکه صاحبان قدرت بدون شک همگی در بیماری پوچگرایی و نفرت درونشان اسیرند برای همین به بزرگ نمایی احمقانەای روی می آورند آن ها دلشان میخواهد که ما در قالب قدرت سیاسی به جنگ و رقابت با آن ها بپردازیم زیرا این شیوه تفکر و میدان عمل آنهاست که در پشت ماسک سلطه جویی، حیلەگری و گنده منشی، حقارت و بی ارزشی خویش را پنهان می سازند و برای آن ها هیچ چیز وحشتناک تر از این نیست که ما ماسکشان را کنار بزنیم تا در چشم مردم فرو ریزند. آن ها از اینکه مردم یکدیگر را دوست داشته باشند و برای همبستگی شورایی خودشان مبارزه و آگاهی رسانی کنند تا آن ها هیچ کاره به حساب آیند، متنفرند. ما باید به مردم همسایگی و عاشقی بگوییم که این سران و بزرگان حکومتی و رهبران احزاب دولتی، آدمیان کثیف و فاسدی بیش نیستند. این ها برای سلطه جویی، جنگ و جنایت، نابودی زندگی زیستی و حقه بازی سیاسی و مفت خوری پرورده شدەاند. این رجال سیاسی قدرت مدام به صورت گروهی به کاخ ها، مجالس و مهمانی های کشوری یکدیگر میروند و بر سر چاپیدن و شیوه کنترل مردم با هم چک و چانه میزنند. رسانەهای دروغ و آدم فروشی هم بر سر تجلیل از این عالی جنابان مسخره به رقابت نمایشی می پردازند بله کله گندەهای پوک و عقدەای، بی رحم و بی عاطفه که فکر میکنند در دربار دولت الهی برای خودشان کسی هستند. ستاد فرماندهی ای که وظیفەاش تنها کشتن آزادی، شادی، خلاقیت و هنر انساندوستی و عاشقی جوانان و مردم است و نه چیز دیگری.

تمام طول تاریخ سلطه دولت، بیانگر این واقعیت بوده که ماهیت ساختار متمرکز قدرت بر اساس دوخصیصه نهادی و تضاد درونی تداوم یابد. اولا، آزادی جامعه را در کنترل خویش نگهدارد یعنی از طریق دولت سرکوب، مناسبات ارتباط شورایی مردم را در هم شکند و آن ها را به شکلی اتمیزه و منزوی از یکدیگر به قدرت سیاسی دولت وابسته سازد تا بتواند فعالیت خلاق مردم را در جهت منافع خودخواهانه و سادیستی جناح حکومتی خویش کانالیزه کند. دوم اینکه افراد درون باند قدرت چه بر اساس فشار اعتراضی مردم از پایین و یا رقابت با یکدیگر در کسب جایگاه، مقام و موقعیت برتری در ساختار دولت، مدام در حال توطئه هستند. خطوط فکری ایدئولوژیک هر گروه و فرقه حزبی صرفا یک نشانه ابزاری تعهد تشکیلاتی است یعنی وفاداری به یک برنامه قدرتی که هدف اصلی اش رسیدن به قدرت و تقسیم موقعیت ها و غنایم آن بین اعضای باند و یا زنجیره خاندان وابسته به خودشان میباشد. دعواها و باند بازی ها همیشه بر سر کسب غنایم بیشتری از قدرت صورت میگیرد و موضوع ایدئولوژی تنها یک وفاداری بزهکارانه سیاسی در فریب مردم است. چپ، راست، میانه و چپ و راست افراطی درون هر حکومتی صرفا یک سیاست بهره برداری از موقعیت هاست و نسبت به تنش های اجتماعی و درون قدرتی خودشان، گرایش های راست و چپ مدام جا بجا میشوند زیرا حرکت و فعالیت زندگی اجتماعی چنان زنده و دینامیک است که قدرت سیاسی راهی جز سیاست ورزی و حیلەگری ندارد اگر که نخواهد به راحتی با شورش بردگان مدرن سرنگون شود. امروزه کمتر کسی است که هیجان های بیمارگونه حرص و ولع قدرت را در اشکال مقام پرستی، ثروت، شهرت و دیگر لذت های اشراف منشانه و عیاش گونەاش را نشناسد. یکی ثروتش را قایم میکند یکی به رخ میکشد یکی شیفته مقام ژنرالی در فرماندهی لشکریان، دیگری دیپلماتی مکار، یکی طراح قدرت یکی مجری قدرت، اما همه برای حفظ موقعیتشان مجبور به رقابتند تا طعمه ردەهای پایین تر و بالاتر ساختارِ سادیستی قدرت خواهی خویش نشوند.

تداوم سلطه الهی با آغاز سده 11 و 12 م باعث میشود که مردم حکومت شونده که بسیاری را رعیت و بردگان تشکیل میدهند چنان از ظلم و ستم و فساد قدرت روحانیون و حاکمان دولت بستوه آیند که اعتراضات گسترده تری علیه خدایان سلطه، جنگ، فساد و بیعدالتی دوباره شکل گیرد. فیلسوفان و روحانیون سیاسی این بار در جناح بندی های تازەای برای نجات امپراتوری ها به سیاست های حیلەگرانه و اصلاح طلبانەای روی می آورند تا نگذارند سنت امانت داری از ساختار دولت که مرجعیتی الهی را بر پا ساخت، پایمال شود. برای آرام کردن و کنترل شورش بردگان و مردمان زیر ستم از جانب فیلسوفان و نظریه پردازان جهل و زور، وفاداری به جناحی از قدرت در شگردهای سیاسی همواره یک ضرورت است. حال، فیلسوفان سیاسی مسیحی سده میانه گمان میکردند با جدا کردن مدینه فاضله از مدینه دنیوی به دولت زمینی شکلی مستقل از سلطه معنویات اخلاقی روحانیون خواهند بخشید. آن ها نفهمیدند که مدینه فاضله آن ها یک فرضیه خرافاتی برای تحمیق بردگان بیش نبود و تنها سندیت ولایت مطلقه همین خدای قانونیست که دارد بر مردم بیچاره حکومت میکند و اگر نظارت خدایی زمینی این همه عذاب آور بوده است چرا مردم نباید این خدای دولتی را پایین کشند. چنانکه آگوستین قدیس در قرن پنجم می نویسد: “دو مدینه الهی و زمینی، از آغاز آفرینش تا آخرالزمان، در این عالم آمیخته در یکدیگر، وجود دارند اما حضور مدینه الهی در این عالم حضور غریبی است که پیوسته در هجرت است و از نقطەای به ناحیه دیگر کوچ میکند. و یا در جایی دیگر میگوید: مدینه زمینی را قابیل تاسیس کرد که قاتل برادر خود بود و از آن پس نیز این برادر کشی سرمشق رُم قرار گرفت که برای ریاست بر دیگر کشور ها تاسیس شد…..زیرا غایت مدینه زمینی، دست یافتن به ثروت، شهرت و غلبه بر دشمنان از راه جنگ است و از اینرو، هیچ مدینه زمینی هرگز روی صلح و آرامش واقعی را نخواهد دید” ( سید جواد طباطبایی، جدال قدیم و جدید ص8-256). اما آگوستین این حرف ها را برای آرام کردن امت برده میزده که شما سرانجام در مدینه الهی اجرتان را خواهید گرفت اما او ناچار بود از پولس قدیس دفاع کند که به مردم رم گفت: هر قدرتی ناشی از خداوند است و مقاومت در برابر اولی الامر (خلیفه عصر) نافرمانی از خداوند به شمار می آید و هر حکومتی ناظر بر تامین صلح و آرامشی هر چند موقتی و گذراست که در زندگی دنیوی از آن گریزی نیست و همگان باید از آن تبعیت کنند“.

از نقطه نظر انسان آگاه قرن 21 اساسا هیچ تفاوتی بین ماهیت حاکمان قدرت امروز و دیروز نیست وقتیکه همه جنگ و دعواهای مشاورین و روشنفکران مذهب اندیش و سیاسی بر این پایه ساخته شده است که کدام گروه جاەطلبی در پرتو وجود انتزاعی دولت الهی، میتواند صلاحیت رهبری و حکمفرمایی خاندان خود را بر “اُمت گوسفندی” به اثبات برساند. گلاسییوس پاپ در اواخر سده پنجم به آناستاسیوس، امپراطور رم شرقی چنین می نویسد: اعلی حضرتا! دو نهاد با قدرت تمام بر دنیا فرمان میراند: (یکی) مرجعیت قدسی روحانیون و (دیگری) قدرت سیاسی شاهان. اما مسئولیت روحانیون سنگین تر است، زیرا آنان را می رسد که در روز رستاخیز از اعمال شاهان در پیشگاه خداوند شفاعت کنند. تو! ای فرزند گرامی، اگر چه میدانی به کرامت ذاتی خود بر نوع بشر فرمان میرانی، اما باید در برابر روحانیون به احترام سر فرود آوری ….. (262).

اکنون به روشنی می بینیم که دین و دولت دو همزاد تاریخی سلطه، تحت عنوان مالکیت شرعی و عرفی، ضرورت وجودی یکدیگر را در کنترل آزادی مردم میدانند. بی جهت نیست که دولت به جوهره الهی شیطانی اش میبالد و کسی که در راس آن قرار گیرد هر چند برای چهار سال هم که باشد گویی به یک قدیس الهی تبدیل شده است و ماهیت خودکامەاش باز از جایگاه برگزیدگی اش چیزی نمیکاهد!! اینجاست که میفهمیم چرا آدمیان خودپرست و بیمار با افکار به غایت پوچ و مهملی همواره تلاش میکنند صلاحیت ابلهانه شان را از دیانت الهی چه به صورت مرئی و نامرئی در هدایت و رهبری مردم به اصطلاح پایین دستو عقب افتادهبه خود اختصاص دهند. گرگوریوس هفتم که در اواسط قرن یازدهم میلادی وقتی مقام پاپی رم را به عهده میگیرد اقتدار سیاسی امپراتوران سرزمین های غرب را تنها در زیر چتر مشروعیت کلیسای رم که نماینده مسیح جهان نما است قابل قبول میداند از این جهت پاپ جدید، هانریش چهارم را از امپراتوری آلمان و ایتالیا برکنار میکند. این جاست که جنگ مدافعین دو دولت الهی و زمینی (شرعی و عرفی) یکی در یگانگی و دیگری در جدایی این قدرت ها، از خورجین سوره دو شمشیر کتاب انجیل سر در می آورد که تا دوران لوتر، کالون و ماکیاولی قرن 16 به رقابت در برتری یکی از این دوشمشیر می پردازند. با توجه به آیه هفده انجیل یوحنا که مسیح در نقش یک شبان باید مردم را مثل برەها و گوسفندان بچراند نقش این دو شمشیر را در دست پدر شرعی و پدر عرفی برجسته میسازد درست مثل شمشیر اسلام که برای تضمین بیعت با خدای محمد علیه هر اعتراضی زاده شده است. گرگوریوس هم این گونه از استدلال آیەهای پطروس حواری که معتقدند ولایت مسیح به او واگذار شده بود، استفاده میکند: از ولی امر اطاعت کنید، زیرا هر قدرتی ناشی از خداوند است و هر ولی امری را، او ایجاد کرده است. پس آن که بر ولی امر خروج کند، بر نظام الهی خروج کرده است و خوارج دچار عذاب خواهند شد. اگر میخواهی از ولی امر در امان باشی، کردار نیک پیشه کن ( بخوان چاپلوسی و اطاعت) تا پاداش بیابی، زیرا خداوند ولی امر را برای فلاح تو گماشته است، اما اگر گناه کردی بر خود بلرز! ولی ِامر را به عبث، شمشیر به دست ندادەاند: او نماینده خداوند و وسیله غضب او در برابر گناه کاران است” (ص273).

 

ادامە دارد

قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطەگرایانە احزاب و دولت‌ها / 6

Posted in فارسی by anarchistan on 17/05/2012

م-ر 16 بهمن 1390

بخش دوم / 3

تاریخ ایمان به قدرت سیاسی (دولت) / 2

امروزه این واقعیت را میتوان به روشنی در سیمای ولایت حزب الله، لیبرال ها در توکل به نئولیبرالیسم و احزاب چپی به دیکتاتوری کمونیستی مشاهده کرد. ممکن است شما بگویید مقایسه کردن برخی احزاب چپ و لیبرال با حزب الله اصلا منصفانه نباشد اما فراموش نکنیم همین لیبرالها مثل بنی صدر، بازرگان، یزدی، سحابی، قطب زادەها با برخی از چپ های ضد مردمی بودند که با دولت اسلامی همکاری کردند و یا در ساختار قدرتش قرار گرفتند و در جهت حفظ منافع قدرتشان دانشگاەها، کردستان، ترکمن صحرا، جنبش زنان و غیره را به توپ بستند و لت و پار کردند در حالیکه این احزاب تا قبل از کسب قدرت دولتی یا سیاسی چه حرف های فریبنده و انسان دوستانەای میزدنند. ما جلوتر در بخش قدرت سیاسی مدرن به این مسئله کلیدی می پردازیم که چرا استخوان بندی احزاب منشا مذهبی دارد و در جهت نفاق اندازی و نابودی همبستگی شوراها و کمون های آزاد سازندگی عمل میکند. اما این را گفته باشیم که موضوع بر سر خوب و بد بودن آدم نیست هر کسی که در جایگاه قدرت دولتی قرار گیرد فاسد و دیکتاتور میشود پس یا واقعا احمق است و یا آگاهانه جاەطلب و سلطه جوست که نظریه دوم صادق است زیرا ساختار دولتی، مخوف ترین مرکز وادادگی و ضدیت با شوراهای آزاد اقشار متنوع اجتماعی است. مگر لنین، استالین، تروتسکی، کامنف، زینوویف و دزرژینسکی ها نمونەهای خوبدوستداران آزادی نبودند که در یک حملۀ باند حزبی، ماشین دولتی را در اکتبر 1917 روسیه تسخیر کردند و دست به بالاترین جنایت ها علیه آزادی شوراها و ابتدایی ترین آزادی های اجتماعی مردم زدند. نیرو و حزبی که قدرت سیاسی را کسب میکند مطمئن باشید که توجیهات سرکوب آزادی های اجتماعی را به طور طبیعی در حفظ منافع قدرتش در بازی سیاست فراهم می آورد. همین اوایل سال 2000 که عدەای از کادرهای حزب کمونیست کارگری به علت تضادهای درونی تشکیلات قدرت از سازمان انشعاب کرده بودند چند تایی به ما می گفتند که از جانب مرکزیت رهبری حکمتیست، هشدارهای تهدید آمیزی تا حد مرگ دریافت کرده بودند شما تنها تصور کنید که اگر این احزاب، قدرت دولت سیاسی را در دست داشته باشند آن موقع چه دماری از مخالفین خود در می آورند. همین جمهوری اسلامی، دولت خود را حامی مستضعفان جهان می نامد و میگوید ما اینجا آزادی داریم ولی نه برای ضد انقلابیون و مدافعین استکبار جهانی. مگر جمهوری های غرب چه میگویند آن ها تحت عنوان اینکه دمکراسی در خطر است اعتراضات خیابانی را در هم میشکنند تا نظم قدرت به هم نخورد. پلیس دولتی اجازه نمیدهد که دانشگاەها، پارک ها، انجمن ها، کارخانەها و غیره در دست آزادیخواهان قرار گیرد و به فضاهای ارتباطی زندگی شورایی مردم تبدیل شود طبیعتا نه آن ها، هر دولتی چنین اعتراضاتی را به عنوان شورش، آنارشیسم، و نظام شکنی علیه ساختار قانون الهی خویش تلقی می کند و لولو سر خرمنی به نام القاعده ساختەاند و نعره میکشند که آهای مردم مواظب تروریست ها باشید میخواهند نظم اجتماعی ما را به هم بزنند. لنین حزب بلشویکش را دولت گارکران نامید و فریاد زد هر مخالفتی با دیکتاتوری کارگران به مفهوم توطئه ضد انقلاب و بورژوازی به حساب می آید و با سازمان پلیس امنیتی چکا، زبان آزادی را از حلقوم مردم و خود کارگران بیرون کشید. از نگاه تمرکز قدرت، جامعه باید در کنترل منافع تجارت و بازار مصرفی باشد و مردم باید مثل ربات کار کنند و آشغال کالا بخرند تا اقتصاد انگلی و مخرب زندگی زیستی، توسعه یابد تا مثلا بیکاری و بحران در جامعه پیش نیاید. گرچه امروزه در قرن 21 عقب نشینی های جنبش های مقاومت توسط یورش هماهنگ دول سرکوب و دیکتاتوری احزاب قدرتی جهانی، دلیل بر پذیرفتن وضع موجود نیست بخصوص اینکه همه مردم از نسبت آگاهی فرهنگی اجتماعی متنوعی برخوردار شدەاند که اتفاقا ضرورت جنبش شورایی را صد چندان کرده است که در بخش ماهیت فاشیسم و دیکتاتوری پلیسی دولت مدرن به آن خواهیم پرداخت.

از نقطه نظر روانکاوی اجتماعی، اریک فروم معتقد است که اگر بردگان و فرودستان آن زمان سرانجام دست از سرنگونی دولت پدر و یا پدر سرکوب گر برداشتند دلیل قوی ترش این بود که مسیحیان اولیه مسیح را مردی از میان خود دیدند و نه این که از ازل خدا بوده بلکه از سوی خدا به پسر خداوندی برگزیده شد (به صورت پسر خواندگی) و بعدا به مقام خدایی مسیح ارتقا یافت و مثل خود آن ها رنج ها کشید و بر صلیب کشیده شد. این همانندی دردهای مسیح با بندگان، باعث فروکش کردن خشم فقرا و رنجبران از اربابان و امپراتوران شد زیرا آن ها مسیح را خدای راحم و مهربان خود دانستند که به زودی بر میگردد و آن ها را به شاهی و رستگاری خواهد رساند. بنابر این، بردگان برای ارضای آرزوهای خود به خیالات روی آوردند بخصوص که از مبارزا تشان علیه جباریت خدایان چیزی جز شکست، عذاب و شکنجه ندیده بودند. جلوتر در تاریخ دولت مدرن خواهیم دید که چگونه پدران قدرت از حیله سیاست همزاد پنداری در چهره رهبران دلسوز، دولت سرکوب را از زیر ضربه دور میکنند. در ضمن تفسیر دیگری هم در نوشتەهای کاتبین آن زمان آمده که بندگان می بایست خود را سرزنش می کردند که شورش های آن ها علیه خدایان پدر، باعث شد که خشم پدرالهی بر پسرش مسیح نازل شود تا از این به بعد اعتقاد به یک پدر الهی نیک سرشتی چون مسیح بتواند در شکل یکتا پرستی رهبر الهی جلوەگر شود. هر چند کشتار پیروان مسیح سیصد سال به درازا کشید زیرا ثروتمندان و اشراف، مسیحیت را دین فقرا و محرومین میدانستند و در عین حال خشم بردگان هم در نگاهی تحقیر آمیز به درباریان و اشراف، تحصیل کردەها و هنرمندان همچنان آشکار بود تا این که دولت فرمانروایی رم چهره برگزیده خدایی مسیح مردمیرا در دربار خویش متجلی میسازد. اینجا یک دولت و یک رهبر، نماینده شرعی و عرفی یک عرش الهی محسوب میشود و کلیسا و دولت به وحدت وجودی یکدیگر میرسند و به لطف الهی مسیحیت، بزرگان رم اکنون به خاطر ثروت و امتیاز خون پاک شده اشرافی خود از فقرا و فرودستان، در سیمای معنوی برتر و عقلی ممتازتر خودنمایی می کنند و کمک به فقرا و زیر دستان از مراحم و لطف برگزیدگان محسوب میشود. حتا حواریونی چون پولس قدیس، آزاد سازی بردگان را به صلاح آن ها نمیداند و بردگی برای اشراف و رجال مسیحی شده را گویی به عنوان لطفی از جانب مسیح رنج دیده وانمود میکند و آن ها باید تا ظهور او برای آزادی صبر پیشه کنند. این قدیس میگوید: کنیزی که صیغه شده و فرزندانی زاییده باشد، اگر تنها به ارباب خود پای بند بماند، میتواند اجابت شود اما اگر هیچ کدام از این موارد را رعایت نکند باید از دین اخراج شود” (ص 84). در واقع این آغاز دوران وحشتناک قرون وسطی تا سدەهای 14 و 15 میباشد هر چند مراحم زن ستیزی و زن سوزان مسیحیت به صحرای عربستان هم میرسد که هیچ مادری آرزو نمیکرد که فرزندش دختر باشد و در چنگ موهبت الهی پدر سالاران گرفتار شود. حتا در اواخر سده 14 که استعمار مدرن اسپانیا و اروپا به سرزمین سرخپوستان باهاما رسید از هیچ جنایتی علیه این بومیان کوتاهی نکردند. دستان کودکان و نوجوانان را قطع میکردند اگر که برای آن ها طلا و سنگ های قیمتی نمی آوردند. زنان و مردان را برای بردگی طاقت فرسا در زیر و رو کردن زمین از هم جدا میکردند که گاهی تا شش ماه عاشق و معشوق همدیگر را نمیدیدند. زندان ها را بر پا کردند چیزی که بومیان باهاما تا آن زمان هرگز نمیشناختند. اکثر زنان نوزادانشان را در رودخانەها غرق میکردند که به سرنوشت آن ها دچار نشوند. زیبایی و تنومندی این بومیان زبانزد اروپاییان بود و بردگان بیشتری را میخواستند که اکثر آنها در ته کشتی از سرما میمردند و یا خودکشی میکردند. جمعیت چهار یا پنج میلیونی بومیان در مدت چند سال به 500 هزار نفر رسید. کریستف کلمب که آغاز گر چنین جنایتی بود در کتابش می نویسد وقتی ما وارد باهاما شدیم با چنان آدمیان عضلانی و زیبندەای روبرو شدیم که برایمان باور نکردنی بود آن ها بی دریغ از ما پذیرایی میکردند و زنان بومی آزاد بودند از روی میلشان حتا با ما هم آغوشی کنند. من می اندیشیدم که آن ها چه بردەهای مفیدی میتوانند برای ما باشند. در سری بعد که با کشتی های زیادی برای کسب غنایم بیشتر برگشتیم آن ها دیگر به ما علاقەای نشان نمیدادند و در جنگل ها پنهان میشدند (تاریخ آمریکا، اثر هوارد زین به زبان انگلیسی). دقیقا به خاطر نمی آورم، نوام چامسکی هم در یکی از کتاب هایش نوشته بود، سرزمین هایتی به گفته جهانیان، بهشت روی زمین شمرده میشد تمدن غرب چنان غارتش کرد که امروزه مخروبەای بیش نیست.

پس چون کلیسا میخواست که قدرت روحانیت مسیح را در نزد تودەها کسب کند لازم دید تفسیرش از مسیح به عنوان مردی که به مقام الهی رسید را به خدایی که برای انسان شدن به زمین پایین آمد، تغییر دهد تا خود را به عنوان جایگزین خدا در آمرزش و رهبری بندگان رسمیت بخشد و این جسارت شورش رنجبران علیه دولت پدری را خنثی سازد. بنا بر این قدیسان سیاسی قادر شدند شور و انگیزه خصمانه بردگان را نسبت به دولت پدر الهی خاموش سازند و آنان را به ریاضت کشی و اطاعت از رهبری دولت زمینی وا دارند تا ایدئولوژی دولت روحانی و آرمانی مسیح بر آیین امپراطوری رم مسلط شود. بردگان و طبقه ستمدیده از نظر روانی باید تنفر و خشم خود را از ساختار دولت کنار میگذاشتند و از سلطه پدر معنوی نوین در شکل قدرت دولت زمینی، راهنمایی، عطوفت و مرحمت طلب کنند. در واقع این پایان آخرین جنبش ستمدیدگان تا اواسط قرن 18 می باشد که دوباره پیکان مبارزه بردگان، در سیمای جنبش های آنارشی و شورایی کارگران صنعتی، مستقیما و بلا واسطه، ساختار قدرت سیاسی یا ماشین دولتی مدرن را زیر ضربه قرار دهند البته این بار تجسمی جهانی دارد اما بسیار ناکامل و ضعیف زیرا هنوز از دو جانمایۀ جنبش اساسی و با شکوه آزادی بخش محروم بودند یکی جنبش زنان و دیگری جنبش طبیعت زیستی به عنوان آخرین جدال آزادی زیستی با ساختار سلطه. شاید بتوان به طور حیرت انگیز و فریبندەای آن را جدال دو نیروی زندگی و هستی با مرگ و نیستی توضیح داد. از این جهت آگاهانه توصیف حیرت آور و فریبندگی را مناسب میدانم چون که حقیقتا در وضعیت بسیار حساس و بحرانی، زندگی زیستی قرار گرفتەایم و اصلا جنبه شوخی ندارد اما بسیاری هنوز به طرز ناباورانەای این موضوع را به شوخی گرفتەاند و چنان غرق در هیجانات و تنش های مصنوعی و بیمارگونەای شدەاند که مفهوم حقیقی عشق و انسانیت را نمیشناسند. تمام ساختار سادیستی سلطه در طول تاریخ مظهر نفرت از عشق و عاطفه مادرانگی در زایش زندگی بوده است. نقش اسطورەای حضرت مریم نه به عنوان زنی با اراده و برخوردار از هویتی مستقل در خلق زندگی ای آزاد برای فرزندش بررسی می شد ، بلکه می بایست هر فرزندی از جانب مادر در جهت رام شدن به درگاه قدرت پدر تعلیم داده میشد. این جا زن از خودش صورتی ندارد و حتا حضور مسیح در زهدان مریم، هنوز بیانگر یگانگی مادر با فرزند و معشوقش نیست (زیرا او حق عشق ورزی نداشت تا پاک بماند) زیرا هویت و هستی مسیح باید در نزدیکی با پدر الهی، معنا پیدا کند از این جهت، حضور مسیح در درون مادر همچنان از فقدان پدرش رنج میکشد تا به او بپیوندد. از نظر سلطه الهی مسیحی که همه مذاهب رسمی قدرت و دولت های امروزی، ماهیتا از آن بهره مند میشوند قدرت داوری پدر الهی به عنوان عقل کلی جهانی و یا عقل کل است که مقام رهبری جامعه زمینی را به دست می آورد. زن در جایگاه رهبری به عنوان عقل کلی در دوران مدرن تنها به عنوان مادراعظم (دین کاتولیک) در چهره حضرت مریم چیزی جز پاسداری از قدرت پدر و پسر الهی نمیتواند باشد چون باید ساختار سلطه دولت سرکوب را در کنترل فرزندان به نیابت از پدر به نمایش گذارد. از جایگاه قدرت، وظایف زنانی که شایسته خاندان دربار الهی باشند، تمجید از منزلت دولت پدر است و این جایگزینی، صرفا یک امانت داری نمادین از مالکیت خدایی مسیح درغیاب اوست. مادر و زهدان صرفا وسیلەای موقتی هستند برای آرامش عقلانیت حکومت مردسالاری و رقابت جویی. وحشتناکتر اینکه اگر جانمایه زن را از ازل گناهکار، ناپاک و شیطانی خواندەاند صرفا برای توجیه امیال شهوت پرستانه و خود خواهانۀ بینش مسلط شده پدر سالاری بوده است که توانسته عواطف و احساسات دوستی، مهرورزی، همیاری و همدلی جنسی و انسانی مرد و زن را سرکوب و دفرمه کند. هنوز هم عوامل سلطه از طریق ساختارهای متنوع ایدئولوژیک خاندان حزبی و قدرتی به تخریب روابط همدلی و همیاری آزاد مردم می پردازند. با در نظر گرفتن زندگی انسان از دو میلیون سال پیش در اشکال غار نشینی، سرپناهی، سنگی، میان سنگی و نو سنگی، پیش از تاریخ و تا کنون، بیانگر وضعیت بیشمار مناسبات انسانی در انواع زیستگاەهای اجتماعی دوران بوده است که نسبت به شرایط اقلیمی و رویدادهای طبیعی زندگی در انتخاب روش، اندیشه، رفتار و تجربه اندوزی های متفاوتی پیش میرفته است. مگر ما نمی بینیم که حتا حیوانات تا چه حد در ویژگی های خود دارای شعور و احساسات خیره کنندەای هستند و برای یافتن غذا و نجات زندگی فرزندانشان از هیچ جانفشانی دریغ نمی ورزند و گاهی مثل فیلها و گوریل ها در مرگ عزیزشان روزها غم گساری میکنند. همه انسان ها هر کدام با ویژگی های کاراکتری و شخصیتی متفاوتشان و نوع مناسبات گروهی شان در این دوران ها لزوما راه و شیوه خشونت، جنگ و زن ستیزی را انتخاب نکردەاند و شاید مجبور به مقاومت، کوچ و مهاجرت میشدند. تاریخ مکتوب را مردان قدرت نوشتەاند اما تاریخ حقیقی دیگری هم وجود دارد که بردگان نمیخواستند برده باشند و خواهان آزادی و الغای بردگی بودند و بسیاری از اقشار متوسط اجتماعی برای آزادی بردگان و خودشان مبارزه میکردند. زنان هرگز زن ستیزی، تجاوز و جنگ، سلطه جویی، و سلسله مراتب قدرت دولت را از ضرورت تاریخ زندگی خود نمیدانستند و امروز هم نمیدانند و مبارزه برای آزادی از ساختار سلطه همچنان ادامه دارد. ما از نگاه تجربه و آگاهی امروزمان به تاریخ می نگریم و هر گونه توجیه ابلهانەای را در تئوریزه کردن فقدان شعور لازم بردگان و زنان برای خواست آزادی را در طی تاریخ تا به این لحظه شدیدا محکوم میکنیم و آن را از سیاست و بینش سلطەگران میدانیم. دولت بالاترین نماد سلطەگریست و لیبرال ها به خوبی ماهیت ساختار مذهبی و سرکوب آن را میشناسند. دولت پدر الهی است و هدف اصلی آن تحمیق و کنترل از طریق مدیریت فرهنگی، اخلاقی و رفتاری جامعه است پس صرفا یک ابزار سرکوب فیزیکی و مکانیکی نیست. دولت تنها وزارت جنگ و پلیس و زندان….نیست بلکه وزارت تربیت و آموزش قانون کار و سلطەگری هم هست تا مردم را در کنترل منافع و تفکرسلطەگری پیش برند. اما غریزه انسان برای همکاری آزاد اجتماعی ساخته شده ودر برابرسلطه مقاومت نشان میدهد. ساختار دولت بمانند یک زندان بزرگ عمل میکند و میخواهد رابطه آزاد عاشقی، شورایی و مشارکتی انسان را در هم شکند، رامش کند و او را تسلیم خودخواهی سادیستی قدرت مسلط خود کند.( اینجا فرصت نیست که بر سر شرایط اجتماعی و اشکال و انواع تبدیل پذیری این رام شدگی و بازتاب ها و کنش و واکنش های روانی، شخصیتی، فیزیکی و تفکری آن صحبت کنیم. مشاهده رشد جنبش های ضد سلطه کنونی در جهان برای آزادی مناسبات شورایی، نمایان گر حضور نسلی با شکوه و آگاه از عمق تاریخ استعمار و استبداد سلطه می باشد) بنا بر این در درون این ساختار بیمار قدرت، که در فضای جامعه برای شکستن همبستگی مردم، نفوذ کرده، همواره رقابت و جنگ بر سر موقعیت ها و جایگزینی، تحمیل میشود چون آدم های قبلی جاودانه نیستند و شیفتگان تازەای برای کسب قدرت با طرح ها و برنامەهای فریب جدیدی باید وارد صحنه شوند. با بهره گیری از خواست های اجتماعی و برخی عادات کهنه دنباله روی مردم، مثل مور و ملخ، تشکیلات و احزاب قدرتی درست میکنند و جنجال های انتخاباتی و یاحتی تغییر رژیمی به راه میاندازند تا تشکل ها و انجمن های شورایی و ارتباطی مستقل اقشار اجتماعی را گیج و متلاشی سازند و هر کدام بخشی از اجتماع مردمی را جذب حزب خویش کنند تا در معامله قدرت به حساب آیند. هیچ مهره حزبی ای در شوراهای آزاد شرکت نمیکند که بخشی از وجود مستقل تصمیم گیری و تجربه اندوزی مستقل شورا در ارتباط با دیگر شوراهای مستقل باشد بلکه به صورت یک مامور حزبی برای برنامه قدرت حزبش باید عضو گیری کند. هویت او مستقلا در خدمت رشد شورایش نیست نظریات و راهنمایی هایش برای فروش موقعیت حزبش و جایگاهی برتر برای خودش است. تصور کنید چند مامور حزبی متفاوت در شورا حضور داشته باشند و هر کدام هژمونی حزب خودش را بر شورا میخواهد این عملا یعنی سیاست توطئه ساختار سلطه در نابود کردن شوراهای آزادیخواهی. پس این توجیه قدرت از دیالکتیک جبر خطی تاریخ چه ایده آلیستی چه ماتریالیستی تنها توهینی به مبارزه و تجربه دینامیک آزاد زیستی انسان هاست. فلسفه بافی منفعت جویانەای که تنها سلطه قدرت الهی را تا کنون باز تولید کرده است آن هم در شکل دولت های اتمی که به ما بگویند آزادی را دیگر در خواب ببینید. این بحث های احمقانه فرسایشی ماتریالیسم دیالکتیک و ایده آلیسم به چه درد ما میخورد. شما میگویید اگر سیاره دیگری به موقعیت و کیفیت زمین شکل بگیرد دوباره همین پروسه چند میلیارد ساله و مرگ داینوسورها و بعد دوران یخبندان و سنگی و تداوم جنبش بردگان و شکست اسپارتاکوس و غیره از نو تکرار میشود. متاسفانه اکثر مردم و عاشقان آزادی، مفاهیم و واژگان حقیقی آزادیخواهی را تا حدی گم کردەاند شاید هم بتوان به آن ها حق داد با وجود اینکه از صمیم قلب آروزیش را دارند. زیرا لحظەای نیست که با تبلیغات کالایی روشنفکری ساختار قدرت بمباران نشوند حقیقت این است که تمام فرایند زندگی مملو از آزمون و خطا و درس آموزی است پس نمیتواند مسیری اجتناب ناپذیر شمرده شود در آن صورت بررسی ما از اشتباهات و درس های گذشته چه مفهومی دارد.

ادامە دارد

قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطەگرایانە احزاب و دولت‌ها / 5

Posted in فارسی by anarchistan on 16/05/2012

م-ر 16 بهمن 1390

بخش دوم / 2

تاریخ ایمان به قدرت سیاسی (دولت)

شاید تا حدی باور نکردنی به نظر آید که موضوع قدرت سیاسی به چند هزار سال قبل باز میگردد افلاطون و ارسطو چهار قرن قبل از میلاد به ضرورت قدرت سیاسی امپراتوری در تقسیم بندی جامعه برای کنترل بر بردگان، کشاورزان، زنان، نژادها و قوم ها به عنوان طبقات پست تر تاکید میکردند. آنها بدون هیچ شرمی و به شکلی ساده، عقاید و سنت های افسانەای و اسطورەای خدایان طبیعی قبل از خود را به روش هایی در حفظ قدرت سیاسی شهریاران و فرمانروایان فرموله میکردند. طبقه بندی امتیازبری اجتماعی به عنوان سرنوشتی از قبل روشن شده در سرشت ذاتی آدمیان توجیه میشد که به حق خدایی فرمانروا نقشی طبیعی اعطا میکرد. دولت شهریاران مظهر قانون جامعه بود و امر هدایت اخلاقی مردمان را از آن خود میدانست و سرپیچی از قانون یعنی توهین به دولت و فرمانروا که مستوجب بدترین شکنجەهای زمانه شان میشد هر چند ما از زندگی بردگان دردمند به قلم خودشان کتابی نداریم اما فرار،مهاجرت و شورش های بردگان و قوم ها بیانگر این است که آن ها حاضر به پذیرفتن چنین تقدیر وحشتناکی بر زندگی خویش نبودند. “رادولف راکرانسان با وجدان و عاشق آزادی مینویسد: از نظر افلاطون، بردگان و مهاجران از سرشت طبیعی پست و فرودستی به حساب می آمدند که برای انجام وظایف سخت بردگی در خدمت به دولت ایده آل فرمانروایان زاده شدەاند و قدرت سیاسی (دیکتاتوری دولت و فرمانروا) باید این طبقه بندی امتیازی را با زور و جباریت بر جامعه تحمیل کند. بر این اساس متفکرین و بزرگان یونان هم امور کارهای طاقت فرسا را همواره از تقدیر بردگان میشمردند. ارسطو هم به دو گونه برده باور داشت یکی بردگانی که به دلیل سرنوشت ذاتی و طبیعی شان فاقد شعور و اعتماد بنفس قلمداد شده و دیگری بردەهای قانونی که از طریق پیروزی درجنگ به دست می آمدند و همگی چون ابزاری زنده در خدمت ارباب هایشان به انجام کارهای پست و سخت وادار میشدند. راکر میگوید در قرن بیستم از نظر ماهیت قدرت سیاسی دولت چیزی تغییر نکرده است در بهترین حالتش پرولتاریا به بردگان کمیسرهای اشراف سالاری بلشویکی تبدیل شدند (ناسیونالیسم و فرهنگ به زبان انگلیسی، ص79-83 ).

سرانجام پسر خدای خدایان طبیعی، مسیح سر و کلەاش پیدا میشود و سلطنت فرمانروایان پدر سالار در سرزمین غرب، قداستی روحانی به خود میگیرد و دولت که نماد پدرالهی شناخته شده به قدرت سیاسی امپراتوری زمینی واگذار میشود که بزرگان کلیسا به پیروی از حواریون مسیح، نظریه پردازان اخلاقی و سیاسی حاکمان دولت خواهند بود. این بار تضمین منافع صاحبان قدرت، برده داران و اشراف به حکم الهی درون کتاب مقدس خزیده است که مردم و بردەها را به اطاعت از دولت شهریاران و نخبگان فرا میخواند تا در روز موعود به رستگاری رسند. فرمان یک دولت مقتدر، فرمان یک خدای واحد است و همه مردم نسبت به نزدیکی و جایگاه شان به هرم و تمرکز قدرت، تقسیم بندی اجتماعی میشوند. مردسالاران و عالی جنابان دربار، کلیسا، مجلس و قشون لشکری در موقعیت سلسله مراتب شایسته و برگزیده خود قرار میگیرند. وفاداری به قانون و تشکیلات دولت یعنی اطاعت و پیروی از مشیت الهی و هر کس در سرشت ذاتی خودش در گردونه نظام الهی دولت، مسئولیت و مفهوم وجودیش روشن میشود. زنان، کودکان، بردگان، مهاجرین و قوم های غیر خودی به ترتیب در ردەهای پست تر جامعه به حساب می آیند. حتا قربانی کردن زنان، بردگان و گلادیوتورها در میادین نمایشی، حکم پاداش و تنبیهی مقدر شده بر آنان در سرگرم کردن بزم رجال سیاسی و شهروندان دست اول آن ها انگاشته میشود. جنگ ها، کشور گشایی ها و خونریزی ها چیزی جز اثبات سلطه خدایی برتر در کسب غنایم سیاسی و مادی قدرت نبوده است. هر دولتی که بر شانەهای زخمی و رنجور بردگان، ابرسازەهای کاخ نشینی و لشکری با جلال و جبروتش را بر می افراشت و بندگان وشهروندان معنوی و سرسپرده تری را بدنبال خود میکشید، فرمانداری ها و حکومت های دیگر را به تمجید، ترس، مقابله و کشور گشایی در کسب برکات خدایی مقتدرتر وا میداشت. ظهور بیشتر خدایان جهل و جنگ در پرتو خلافت اسلامی تنها کشتار، اسارت کنیزی، بردگی و سرکوب فرهنگ های انسانی و آزادیخواهی را به اوج خود رساند. ادامه جنگ های صلیبی حکومتیان مسیحی و اسلامی در سدەهای 11 تا 13 میلادی حقیقتا چیزی به غیر از چیرگی برغنایم مادی و کنترل زندگی آزاد زیستی مردمان جهان در چهره معنویات خدایی قدرت نبوده است.

اریک فروم روانکاو فرهیخته آلمانی که در انجمن روشنگری فرانکفورت شاخص تر است شرایط زندگی رم باستان را در دوران مسیح به تصویر میکشد: هر گونه کوشش برای شناخت خاستگاه مسیحیت، باید با بررسی شرایط اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و روانی نخستین پیروان آن آغاز شود. فلسطین بخشی از امپراتوری رم بود و در نتیجه زیر تاثیر شرایط و تحولات اجتماعی و اقتصادی آن امپراتوری قرار داشت. حکومت سزار آگوستین، نشانه پایان یافتن سلطه اشرافیت فئودالی و آغاز تمدن شهرنشینی بود. گر چه بازرگانی بین المللی گسترش یافته بود، اما نه تنها بهبودی در شرایط زندگی تودەهای کثیر مردم ایجاد نکرده بود بلکه در تامین نیازهای روزمره آنان نیز کمک موثری نمی کرد. از این شرایط تنها قشر کوچکی از طبقه ثروتمندان سود می بردند. جمعیت فراوان بیکار و گرسنه پرولتاریا در شهر ازدحام کرده بودند. پس از رم، اورشلیم دومین شهری بود که نسبتا انباشته از جمعیت بیکار و گرسنه بود. دست ورزان که معمولا در خانەهای خود تنها کار میکردند و به طور کلی در زمره پرولتاریا به شمار می آمدند، شرایط مشترکی با گدایان، کارگران غیر ماهر و دهقانان داشتند. در واقع پرولتاریای اورشلیم شرایط بسیار بدتری از پرولتاریای رم داشت. اینان نه از حقوق مدنی حکومت رم بهره می بردند و نه نیازهای مبرم و اولیه شان چون خوراک، همدردی، از سوی امپراطوری عیاش، قمارباز و اسراف گر برآورده میشد.

جمعیت روستایی که زیر فشار مالیات های سنگین کمر خم کرده بود، به بردگی تن میدادند. خرده پاهایشان نیز وسایل تولید و زمین های کوچک اندازه خود را از دست داده بودند. برخی از این دهقانان به صف گسترده پرولتاریای اورشلیم می پیوستند و برخی دیگر به راه حل های مایوسانەای چون قیام های خشونت بار سیاسی و غارت و چپاول روی آوردند. در کنار پرولتاریای فقر زده و مایوس اورشلیم و رم، یک طبقه متوسط اقتصادی رشد کرد که هر چند زیر فشار حکومت رم بود، اما از نظر اقتصادی ثبات داشت. بر بالای این طبقه، گروهی کوچک اما قدرتمند و صاحب نفوذ از طبقه فئودال ها قرار داشت که روحانیت و پول حکومت اشرافی را تامین میکرد” (جزم اندیشی مسیحیت، ترجمه منصور گودرزی، ص44). فروم از سه گروه اجتماعی صدوقیان، فریسیان و ام هارا نام می برد که به ترتیب، نمایندگان طبقات مرفه، متوسط و فرودست بودند. در گزارش فلاویوس ژوزفوس آمده که صدوقیان گر چه ثروتمند و بلند رتبه بودند اما رفتار خشن آنها با طبقه اشراف درباری همخوانی نداشت. باید این تصویر را در ذهن داشت که آن زمان حکومت دولت امپراتوری، آشکارا عنوان پدر مقتدر و قدرتمند جامعه را تجلی میکرد و مردم فرودست و بعضاً متوسط در واقع علیه این اقتدار و جباریت پدر خدایی بود که شورش میکردند. با وجود این، موعظەهای مسیح باعث نشد که بخشی از مردم ستمدیده دست از جنبش های عملی رهایی بخش بردارند ضمن اینکه بر جنبش مسیحایی موعود هم تاثیر میگذاشتند. فروم می گوید: اندکی پیش از مرگ هیرود، یعنی آنگاه که مردم افزون برسلطه رم زیر ستم دست نشاندگان یهودی آن ها نیز بودند، در اورشلیم یک جنبش مردمی به رهبری دو کاتب فریسی به وقوع پیوست که در پی آن عقاب رمی ها از سردر معبد پایین کشیده شده و تخریب گردید. محرکین این جنبش اعدام شدند و رهبر توطئەگران را نیز زنده به آتش افکندند. پس از مرگ هیرود، مردم در برابر جانشین او آوکیلاوس، تظاهراتی به راه انداختند و خواستار آزادی زندانیان سیاسی، الغای مالیات های بازار و کاهش پیشکش های سالانه شدند….جنبش ها قوت بیشتری گرفت…. و در اورشلیم به یک قیام خونین دیگر علیه رم انجامید. در مرکز قدیمی انقلاب یعنی جلیله، جنگ و گریزهای فراوانی با رومیان در گرفت. در اردن نیز آشوب به پا بود” (ص 51-46). به هر حال این جنگ های چریکی در روستا ها هم ادامه یافت و همه این قیام ها همواره به شدت سرکوب میشدند با مایوس شدن بخشی از مردم کم کم شکاف های زیادی بین طبقات پایین و متوسط هم شکل میگرفت. گروهی از مردم روستا با شهروندان فقیر، جنبش زیالوت (متعصبین) را شکل دادند. ادعا های پیغمبری زیاد شد فردی هم بنام تئودس مردم را به رفتن به اردن موعظه میکرد که در آنجا به مانند موسی معجزه خواهد کرد. رومیان ،وحشتزده، دست به قتل عام پیروان مسیح زدند و سر تئودس را هم از تن جدا کردند. جنگجویان و مبارزین زیالوت، مردم ترسیده را به ادامه مبارزه تشویق و تهدید میکردند. گروهی ازجنبش زیالوت که به اصحاب خنجر معروف شده بودند دست به قتل و غارت طبقه فریسیان و بزرگان و معابد یهودیان میزدند، روستا هایی که همکاری نمیکردند را به آتش می کشیدند. قیام بزرگی در سال 66 م با رم در گرفت هر چند بردگان به نظر پیروز شده بودند اما جنگ ها ادامه داشت و جنبش ها هم بتدریج فروکش میکرد. مبلغین مسیحی مردم را به آرامش و روز موعود دعوت میکردند و کسانی را که دزدی کرده و همسایگان را آزار میدادند، نفرین میفرستادند، که اجازه ندهید زرق و برق زندگی اشراف ،چشمانتان را کور کند زیرا آن ها مطابق اعمالشان سزایشان جهنم است شما مسیح را باور کنید که ستمدیگان را به بهشت خواهد برد. یحیی، مبلغ دیگری، جنبش فکری بزرگی راه انداخت و مردم را به بشارت ملکوتی وعده داد که آمدن مسیح نزدیک است و او پیروانش را نجات خواهد داد و پادشاهی آسمانی مسیح بر زمین خواهد درخشید.

اولا چند موضوع را اینجا روشن کنیم که مورخین و مفسرین سیاسی مسیحی در چندین زمینه با هم توافقی ندارند اینکه مسیح اسطورەای درچه زمانی و چگونه آفتابی شد؟ اصرار هم دارند او را چنان پاک و مقدس جلوه دهند، گویی از مادری مطلقا باکره به دنیا آمده است ( نگاه کنید که زن نباید دست خورده و ناپاک به حساب آید ) و اینکه باید او را به تبار بزرگان و یا فقرا نسبت دهند باز بستگی به نوع نتیجه گیری سیاسی پشت پرده آنان دارد. و بالاخره آیا او مردم را به شورش علیه امپراتوران دعوت کرد یا نه، زیرا مسیح نهایتا تسلیم شدن بردگان را به بالاترین تک خدایی قدرت فرمان داده بود که حتی بر رقیبش موسی ارجحیت پیدا میکرد. البته نا گفته نماند که در مورد تفاسیر موضوعات سیاسی دنیوی، ناجیان دولت الهی می بایست بسیار زیرکانه و موذیانه توجیەگر اعمالشان می شدند. آن ها همه دریچەهای فرار را برای شرایط بحرانی خودشان باز گذاشته بودند و بسته به اوضاع بازار روز، زیر پای یکدیگر را خالی میکردند. پس در این موارد هم بین آن ها توافق روشنی در کار نبود و تنها در یک حیله مالکیت سیاسی باهم هم پیمان میشدند آن هم موعظه تسلیم مردم به قدرت سیاسی بود. به هر حال این اسطورەها به هر صورتی که بازی داده شده نهایتا به تداوم ذهنیت ایمانی و تلقینی بردگان در وفاداری به خدایان قادر و رهبران سرنوشت ساز، انسجام یافته است که بی تاثیر از شکست های پی در پی بردگان در مبارزه علیه خشونت بی امان امپراتوران روم نبوده است و در نتیجه آن ها را از داشتن اختیار آزاد و خودگردانی جامعه خویش منع میکردند. در واقع اعتماد مردم در اتکا به قدرت همیاری و شورایی آزادانه برای تغییر سرنوشتشان می بایست از آن ها سلب شود آن هم در جهت پرهیز از تمایلات استقلال طلبانه و ترک همه مواهب دنیوی تا به دست بزرگ مردانی الهی رستگار شوند یعنی بردگان اختیار فردیت آزادشان را می بایست در هالەای از ترس و خود آزاری، تسلیم اقتدار سادیستی دیگرانی که خدا، رهبر، ارباب، پدر مقدس (و حتا شوهر بالای سر زن در فضای کوچکتر خانواده) نامیده میشدند، قرار میدادند. خوب، زمانیکه فرد را عملا به شکلی آرمانی و ایمانی باز مجبور میکردند در زیر نظام سلطه و آتوریته قدرت، هویت مستقل خودش را در تصمیم گیری برای سازندگی جامعەاش نفی کند آن گاه چه اتفاقی میفتد، این که انسان امید به خوشبختی و آیندەای بهتر را باید در وابستگی به فرایند زنجیره قدرت سیاسی یا حاکمیت جستجو کند. طبیعی است که همه بردگان هرگز چنین فرایندی از خشونت را نپذیرفتند. اما مشاورین سیاسی بی وقفه برای رقابت در قدردانی و ستایش از ساختار بت مقدس قدرت، بردگان را تا حد شهادت به معنی نهادینه کردن ایدئولوژی ایمانی دولت الهی، ترغیب میکردند. اما وقتی این باور به ناجی حکومتی برای برخی درونی شود آن گاه سلطه سیاسی پدر همواره در هر زمانی تلاش میکند از این باور کور برخی از مردم، علیه آزادی خواهان و منتقدین به نظام الهی بهره برداری کند. این جایگزینی نفرت و ترس از ناتوانی، حقارت و سر سپردگی در نقاب آرمانگرایی تنها امیدی است که از برکات سلطه قدرت به آن ها انتقال میابد.

قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطەگرایانە احزاب و دولت‌ها / 4

Posted in فارسی by anarchistan on 15/05/2012

م-ر 16 بهمن 1390

بخش دوم / 1

قدرت سیاسی (ماشین دولتی)

آیا هرگز میتوان آزادانه به موضوع و عملی اندیشید که به هزاران بند و زنجیر دولت، پرچم و قوانین کشوری اش گرفتار نشویم؟ آیا نمی بینیم که دولت آمریکا هم حتا نمیتواند صلح آمیزترین تجمع کمپ های معترضین به وال استریت و بی عدالتی های آشکارخودش را تحمل کند؟ پس چگونه میتوان در قرن 21 از کشوری نام برد که مردمانش در آزادی زندگی میکنند و در غم بیکاری، گرسنگی، اعتیاد، قاچاق کودک و زن، تخریب فضای زیستی، بی پناهی و یا همواره در وحشت از شروع جنگ های تازەای نباشند؟ آیا از کودکی به ما یاد ندادەاند که مطیع کشور، پرچم و رهبران باشیم و از آن ها به عنوان ناموس و شرف خود پاسداری کنیم؟ شما چند سالتون بود که فهمیدید پول و قدرت همه کاره است و باید برایش بجنگید، رقابت کنید - از دیگران پیشی گیرید تا فرد مهم و موفقی به شمار آیید؟ شما چه زمانی فهمیدید که اگر کسی مقام و منصب بالایی داشته باشد از موقعیت با نفوذی برخوردار است که عده بسیاری فرمانبر و زیر دستش خواهند بود و این احساس قدرت، میتواند حتا تا حد جنون، هیجان آور باشد؟ حال شما کم کم دوران دبیرستان را به یاد می آورید که قانون و سلسله مراتب قدرت در ساده ترین شکلش به مانند فراش، معلم، ناظم، دفتردار و رئیس از چگونه موقعیت و جایگاهی برخوردار بودند. اهمیت موضوعات درسی بر مبنای چه شیوه تفکر، استاندارد و اهدافی از طریق وزارت آموزش دولت بر ما تعیین میشد؟ آیا در منطقه فقیر نشین زندگی میکردید؟ آیا مدرسه دولتی بود یا خصوصی؟ آیا این همان قانون تقسیم بندی فیزیکی، ذهنی، جنسی، اقتصادی، فرهنگی از جانب مناسبات قدرت برای حفظ نظام بردگی مدرن نیست؟ امروزه شما در کوچه و خیابان، اداره و شرکت، انسان هایی را میبینید که با شتاب و نگرانی نیروی کارشان را می فروشند تا غذایی برای خوردن و جایی برای خوابیدن و امکانی برای هزینه بهزیستی و مدرسه فززاندانشان داشته باشند و شاید کمی تفریح تا آن انرژی لازم برای تکرار کار خشک ویکنواخت هر روزه را تا قهقرای بازنشستگی پیش برند. اما اگر مقدار پولشان کفاف ندهد آنگاه بتدریج به صف بیکاران، فقرا، دستفروشان، گدایان، معتادان، تن فروشان، مهاجرین …. و بی خانمانان جامعه ملحق میشوند. شما کارخانەها، بانک ها، ساختمان های بزرگ تجاری، فروشگاەها …. را هم میبینید که انواع اجناس شغلی، اطلاعاتی، مدیریتی، پولی و کالایی را در انحصار قدرت خویش نگهداشته و با سودهای کلان به خورد مردم میدهند. شما خشم، اعتراض، خستگی و افسردگی را در تار و پود این مردمان دردمند هم میبینید و از خود می پرسید پس چرا این انسان های اسیر شده که نود درصد جامعه را تشکیل میدهند به راحتی متحد نمیشوند که این ساختار نکبت بار ظلم و حقارت را درهم کوبند و آن فعالیت زندگی عاشقانه را در همکاری آزادانه شورایی خویش اختیار کنند همان چیزی که همگی با وجدانی انسانی ازش حرف میزنیم و آرزویش میکنیم اما شما به ناگهان متوجه چند مانع جدی میشوید. می بینید که شبکه ساختار اعمال قدرت و کنترل یعنی دولت غول پیکر، مجموعه بزرگی از آدم کشان و شکنجەگران را در شبکەهای مخوف سیستم پلیس، ماموران امنیتی، ضد اطلاعات، ارتش، دادگاه و زندان ها ….. بسیج و سازماندهی کرده تا اعتراضات و شورش های بردگان مدرن و آزادیخواهان را سرکوب کنند. شاید شما بگویید اکثر همین کسانی که در شبکەهای سرکوب جامعه خدمت میکنند صرفا برای بقای امورات زندگی اشان مثل بقیه اسیرند و در صورت یک شورش هماهنگ مردمی نهایتا از هم فرو می پاشند چنانکه همواره انجام شده و رژیم ها و حکومت های مختلفی هم فرو ریخته و تغییر کردەاند پس چرا ساختار سلطه پا برجا مانده و باز تولید شده است؟ حقیقت این است که این تحولات جامعه از حد یک کودتای سیاسی و یا نهایتا انقلاب سیاسی فراتر نرفته است یعنی مبارزه مردم تنها به یک جایگزینی حکومتی دیگر ختم شده و ساختار انگلی دولت پا برجا مانده است. تمام طول تاریخ، یا رفرم در درون حکومت بوده و یا تغییر یک رژیم یا حکومت یعنی صرفا یک رفرم در ظاهر ساختار حکومت دولتی انجام گرفته است. پس چه نیروهای اجتماعی ای با چگونه حیلەگری هایی از فروپاشی ساختار سلطه دولت سرکوب جلوگیری میکنند و در برابر شکل گیری شوراها، کانون ها و کُمون های آزاد اجتماع انسانی می ایستند این همان موضوعات کلیدی ای است که ما در یک گذر کوتاه تاریخی به آن خواهیم پرداخت. ( در کشورهای اسکاندیناوی هم برخی از کانون ها و انجمن های خدمات اجتماعی را کُمون می نامند )

قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطەگرایانە احزاب و دولت‌ها / 3

Posted in فارسی by anarchistan on 14/05/2012

م-ر 16 بهمن 1390

بخش اول / 3

ما جا بجایی دولت و دیکتاتوری را نمیخواهیم ما نفی سلطه را میخواهیم /  2

در دنیای قرن 21 که شتاب تحولات جامعه در میلیون ها فضای موضوعی زندگی و فعالیت اجتماعی چنان سریع و گسترده است که هر روزش به مانند گذر یک نسل قبل از خودش میباشد و به طور طبیعی اهمیت مشارکت فکری و همکاری ارتباط کیفی و ترکیبی اکثریت نسل آگاه جامعه را برای تغییر ریشەای وضع موجود، صد چندان کرده است. این اساسا و ماهیتا یک مبارزه هنری، شاعرانه و عاشقانۀ زندگی اکو زیستی است و هدفش نجات طبیعت زیستی و مناسبات زندگی شورایی است که با ساختار مدنیت تخصصی اتمیزه سلطه، تفاوت ماهوی دارد. مارکس جوان در مقالەاش در باره مسئله یهود این نکته را خوب تشخیص داد که گفت منافع مادی خود پرستی اصل اخلاقی جامعه مدنی است که دولت سیاسی را با خود به همراه دارد که تمام خصوصیاتش به شکل خدای منافع مادی و نفع شخصی که پول میباشد” . اما آینده نشان داد که مارکس با رشد تمایلاتش به سلطۀ حزب رهبری، افکارش بتدریج در مسیر توجیه کردن دولتِ گذار سیاسی قرار گرفت. اگر حضور دولت مدرن به طور طبیعی، جامعه مدنی و اتمیزه را در کنار خود می آفریند پس اساسا هیچ گونه ماهیت سوسیالیستی شورایی ندارد مگر این که شوراهای سوسیالیستی قادر به جلوگیری از شکل گیری هر گونه سلطۀ دولت و حزب باشند پس استراتژی دوران گذار می بایست ضرورتا در جهت تحکیم شوراهای کمونی گام بر میداشت تا فرصت سیطره و تثبیت شدن دولت مدرن سرکوب را از آن میگرفت. این همان نقد کاملا بجایی بود که جنبش آنارشی کارگری در زمان مارکس داشت که دیکتاتوری کمونیستی میتواند بدترین نوع دیکتاتوری دولتی علیه آزادی جامعه را شکل دهد و این پیش بینی درستی بود. ما در ادامه بحث به تاریخ دیانت الهی دولت از بدو تولدش خواهیم پرداخت. صرف نظر از دولت آدم خوارجمهوری اسلامی و کشورهایی چون چین، روسیه، کره شمالی، برمه، سوریه و عربستان و چند تایی دیگر که اساسا یک ساختار پلیس سیاسی نظامی در راس برنامه ریزی ساختار دولتی آنها قرار گرفته شاید بتوانیم نگاهی به دولت آمریکا بیندازیم که به اصطلاح مهد دمکراسی با نفوذ غرب بشمار می آید.

آیا مگر آموزشگاەها و دانشگاەهای آمریکا چیزی بجز کمپانی های رقابتی سود دهی و ربات سازی هستند که با سیاستی فرا طبقاتی، نژاد پرستانه و زن ستیز، اقشار فقیرتر جامعه را چون سرخپوستان، سیاهپوستان، مردم لاتین، و مهاجرین غیر شهروندیرا زیر ضربه قرار داده ند. استانداردها، امتیازات رشتەای و موضوعات آموزشی به گونەای برنامه ریزی شده که بتوانند اکثریتی را بطور ذهنی عینی و به صورت مهرەهای ابزار قدرتی در فضایی از خودبیگانه و خودخواهانه برای کسب تخصص ها، پرستیژها و مناصب برتر شغلی به رقابت بکشانند. کشوری که تنها پانصد میلیارد دلار هزینه سالانه دیوانسالاری ضد اطلاعات، تسلیحات جنگی، ارتش، پلیس و غیره آن میباشد نیاز به مدیران و کارشناسان مطیع و وفاداری دارد که باید در همین دانشگاەها تربیت شوند تا پروژەهای این ساختار آدم کشی و تخریب زندگی اکو زیستی را به پیش برند طبعا اکثر کمپانی ها در تهیه تجهیزات کالایی فنی، تکنولوژیکی، لجستیکی، معماری، ساختمانی، خدماتی، مدیریتی، کارشناسی …. چنین ساختاری شریکند و به چنین تحصیل کردەهای نخبه و جاەطلبی همواره نیازمندند. تازه وزارتخانەهای دیگری چون بهداری، بازرگانی، اقتصاد، دیپلماسی خارجه، دادگستری و غیره را باید به آن افزود که همگی در جهت کنترل و تمرکز بر جامعه و هم پروسه جایگاه سلطه خویش با هم رقابت میکنند.

شاید تصور شود چنین قدرتی چگونه میتواند در هم شکند؟ حقیقت این است که زنجیرەای مرئی و نامرئی از کنش و واکنش های دو گانه و چند گانه، کمی و کیفی همواره در یک فرایند دینامک برخوردهای اجتماعی مدام عمل میکند. ضمن اینکه جامعه در برابر ساختار دولت قرار میگیرد در عین حال در درون این ساختار زندگی هم میکند یعنی این نیروی انسان ها است که زیر انواع فشارها، ساختار را بر دوش خود میچرخانند. حتا زندانها را کارگران میسازند اما پروژەها و سیاست های فرایند کالا سازی برای منافع ساختار به مردم تحمیل میشود. اگر مردم اعتصاب و اعتراض کنند ساختار به وحشت میفتد. رشد آگاهی مردم در باورشان به نقش مستقیم همبستگی شورایی در انتخاب آزاد فعالیت زندگی، به دور از هر گونه سیطره توهین آمیز و خشونت بار ساختار استبداد و استثمار میتواند این فرایند کنترل بر آنها را درهم شکند و به آزادی دل چسب و شوق انگیزشان دست یابند. پس جلوگیری از تداوم فیزیکی و روانی خفه کننده این ساختار، به عهده خود همین مردم است. درسته که ساختار سلطه برای درهم کوبیدن خطر همبستگی مردم با روشی موزیانه و کثیف، یک سیستم هرمی یا عمودی رتبه بندی و طبقه بندی شغلی امتیاز دهی و کنترل را دایر کرده که افراد ناظر بر منافع و موقعیت های شخصی خویش باشند و به تشکیلات قدرت وفادار بمانند اما اکثر این کارکنان، خشونت سیستم را همواره با پوست و گوشت خود لمس میکنند و حقایق به درون جامعه انتقال می یابد و آگاهی مردم بالا میرود و این کمک میکند تا شیوەهای مبارزه را از درون خود کشف کنند. در ضمن ارگان ها و گردانندگان ساختار سلطه نه تنها در بازار سرمایه برای سودآوری بیشتر از کار بردگی مردم به جان هم میفتند بلکه بر سر کسب جایگاه بالاتری از مالکیت سیاسی قدرت هم مدام درگیر رقابتی جنون آمیز هستند. چه این جدال در فضای داخلی یک تشکیلات ، بین انحصارات مختلف، بین جایگاەهای کلیدی تر دیوانسالاری دولت، بین دولت ها، فرقەها و یا باندهای قاچاق باشد، صدمات جانسوزش نهایتا بر زندگی مردم بخصوص زنان و کودکان وارد میشود. اما مهمترین، و زیبنده ترین نیرویی که تار و پود جنبش آزاد شورایی را شعله ور ساخته و جلوەای جهانی بخشیده، ورود با شکوه طبیعت زیستی به عرصه مبارزاتی علیه این ساختار الهی سلطه و تخریب گرایی ست. طبیعت زیستی ی که اساسا تجلی ای مادرانه دارد مطلبی که در بخش سوم این مقاله خواهد آمد.

امروزه این ارتباط جنبشی مردم شکلی جهانی به خود گرفته و از هر گوشەای جرقەای شعلەور میشود و اوج میگیرد و در برابر یورش ساختار سرکوب مانور جدیدی را از نقطەای دیگر آغاز میکند و هر بار فراگیرتر از قبل دامنەاش را در تاکتیک های بیشمارش میگستراند. نباید تصور کرد که جنبش کمونی صرفا در اعتراضات خیابانی مثل اشغال وال استریت خود را نشان میدهد مناسبات شورایی در میلیون ها عرصه زندگی و فعالیت ارتباطی و اجتماعی در حال شکستن پایەهای سست ساختار استبداد و استثمار است این یک رشد آگاهی مادی جنبشی است که ذره ذره فضای انسان ها را برای تغییر و افتادن در ارتباطی متفاوت از زندگی مصرفی آماده میکند که ابزاری در دست روابط سلطه نباشند. مثل یک تئاتر خیابانی در کلیت زندگیست چون مزرعەهایی که به صورت ارگانیک کشت میشوند و یا دبیرستانی ها و دانشگاهی هایی که در دفاع از جنبش غذا و نه بمب، کتاب و نه زندان وزارت آموزش را تعطیل میکنند. آن ها کارگاەهای نمایش و پاپت سازی اعتراضی را برپا میکنند و همه این فعالیت هایشان را در یک فرم و تشکل شورایی برای هدفی معین برنامه ریزی میکنند بی آنکه به فرم وابسته شوند زیرا فردا در فعالیتی دیگر آزادانه مسئولیتی را که دوست دارند به عهده میگیرند. فعالین شورایی به شور زندگی در لحظه و رشد مناسبات کمونی می اندیشند چیزی که همواره در شرف شدن است و نمود های جنبشی خودش را دارد. جنبش شورایی چیاپاس در سال 1994 به ناگهان از جنوب مکزیک سر در آورد و جهان انسانی را به وجد آورد و همچنان ریشه می دواند. جنبش 1999 سیاتل در واشنگتن که آنارشیست ها در آن نقش بسزایی داشتند دنیا را تکان داد و آغازگر تحول رسانەهای مستقل اینترنتی توسط مردم در جهان شد که سلسله جنبش های مستقیم شورایی در غرب و لاتین را ایجاد کرد. کنگره آمریکا برای خفه کردن دامنه رشد این جنبش ها که به واشنگتن دی سی، پنسیلوانیا، لس آنجلس کشیده شده بود سریعا قوانین ترور و سرکوب را تحت عنوان عمل امنیتی یک و مدتی بعد عمل امنیتی شماره دو به تصویب رساند تا دولت آمریکا زیر فرماندهی بوش راحت تر بتواند اعتراضات ضد جنگ افغانستان و عراق را در کشورش خاموش سازد. اما اشتباه نشود که ساختار سلطه دولت به مانند سدی نیست که همین یک ماه قبل بر روی رودی بسته شده باشد و حالا پشیمان شده خرابش کنیم.

ساختار دولت قدمتی چند هزار ساله دارد و جنبش ها هم از آغازش تا کنون هزاران شورش برپا کردەاند یعنی مبانی بنیادی سلطەگری و بت پرستی قدرت سیاسی از دوران باستان در سیمای امروزین دولت مدرن به ارث رسیده است. زیرا در همان زمان مذهبیون و مشاورین سیاست حکومتگری، همین خرافەهای دیانت سیاسی، عقاید تلقینی، و بت پرستی قدرت را در ترفندها و نیرنگ های رهبری طلبی و سلطەگری به کار میگرفتند. حتا از سده چهارم پیش از میلاد، ارسطو در کتاب سیاست (ترجمه حمید عنایت) در باب ضرورت قدرت سیاسی درهیبت فرمانروایی مطلقه برای پایداری حکومتش تاکید کرده است و حتا اینکه چگونه نظام طبقه بندی مردم از نظر مناصب و موقعیت های ممتاز تر شغلی، جنسی، رستەای، نژادی و قومی و مذهبی باید در تبعیت از مرکزیت قدرت قرار گیرد. بعد از 2200 سال جدال طبقاتی ضد سلطه بردگان سرانجام در دوران نوزایش 1800، حکومت الهی نجاتش را در سلطه جدید دولت مدرن، تجلی داد که در شکل جمهوریت کشوری، دولت سرکوب خویش را منتخب مردم خطاب کرد و وطن پرستی و دفاع از مرزهای منافع قدرت دوباره در دستور کار قرار میگیرد و شهروندان در شکل ابزار مصرفی مطامع خاندان قدرت باقی میمانند. هر چند ما به جزئیات تاریخ ساختار مذهبی پدرسالاری جلوتر خواهیم پرداخت تا دیگران در اشاعه و رشد این مبحث از زوایای مختلف ما را یاری دهند. اما اینکه عدەای هنوز بر طبل دیکتاتوری پرولتاریا و یا حکومت کارگری میکوبند چیزی جز همان تاریخ وحشتناک دیکتاتوری بر کارگران و جامعه انسانی نبوده است. این ها تنها برای رسیدن به آرزوهای جاەطلبانه خویش بر روی اشتباهات فاحش مارکس سرمایه گذاری کردەاند زیرا از دوست داشتن جنبەهای خوب مارکس اگر کسی بخواهد هنوز میتواند به درک جنبش شورایی نایل شود.

در ایران تقریبا بیشتر مردم تا حد زیادی به این واقعیات سلطه آگاهند و در برخورد اولیه به دلایل چندی احتمال تحقق آزادی واقعی را امکان ناپذیر یا دور از دسترس میدانند. دو طرز برداشت را بخصوص در زمان افت جوشش های اجتماعی میتوان رایج دید زیرا معمولا در لحظه انقلابات، مردم از ذهنیت باورهای بدبینی و انفعالی خود خارج میشوند. اول اینکه اکثر مردم می پندارند از ازل همیشه دولت ها بودەاند و اگر دولتی هم سرنگون شود باز همان عدەای که شیفته قدرتند خود حکومتی از نو برپا میکنند و چون قدرت انسان را فاسد میسازد این چرخش مدام تکرار شده و انسان های صادق و دلسوز همیشه قربانی میشوند. دوم اینکه انسان ذاتا خودخواه و منفعت جوست و اگر دولت مقتدر قانونمندی بر کار مردم مدیریت نداشته باشد دزدی، آدم کشی، فساد و هرج و مرج همه جا را میگیرد. پاسخ دوم را از اکثر روشنفکران حزبی، متخصص و تحصیل کردەها میشنویم چون آگاه و ناآگاه خود را شایسته تر و برتر از دیگران میدانند و گویی طبق یک فرایند ساختار نامرئی تقسیم قدرت، برای این برتری هزینه پرداختەاند در حالیکه زحمتکشان ساده دل که بقایشان به تجربه همیاری و همسایگی نزدیکتر بوده معمولا پاسخ اول را در نظر دارند. طبعا احزاب سیاسی چه لیبرالی و کمونیستی با ارزیابی از همین نوسانات نگاه درمانده و سحر شده مردم در چرایی منشا اصالت وجودی شان برای قدرت گیری خویش حساب باز میکنند بی آنکه پاسخ اول برایشان جذابیتی داشته باشد. ما این شانس را داریم که از دانش تجربی امروز خود گذر تاریخ زشت دیانت سلطه را بنگریم و این نمایش تاسف انگیز و احمقانۀ ساختار سلطه را در گنده نمایی غول آسا و مخوفش به سخره گیریم که به همین روشنی در طنین شعر و نوای گیتار جوانی آزاده تا چه اندازه ضد انسانی و پوشالی مینماید.

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.

Join 380 other followers